تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 98

مساهمون:

ص٩٨
دوكى و مغزلى « 1 » به او فرستاد . بهرام فى الفور لباس را پوشيده به احضار سران سپاه فرمان داد و گفت : اين است پاداشى كه پادشاه به جهت خدمتهاى من فرستاده است . حضار را شعلهء غضب زبانه كشيده بر هرمز نفرين كردند و او را از سلطنت خلع و به پادشاهى بهرام اتفاق نمودند . بهرام قبول اين معنى ننموده ، لاكن گفت ، تا سكه به نام خسرو پرويز پسر هرمز كنند ، به اين تدبير ، هم خيال خود را پوشيده و هم تخم نزاع و نفاق در خانوادهء پادشاهى كاشت . و هرمز از اين معنى به خسرو بدگمان شده ، خسرو گريخت . هرمز بعد از گريختن خسرو دو خالوى او بندوى و بسطام را محبوس ساخت ، لاكن اين عمل سبب خرابى هرمز شد . دوستان بند وى و بسطام ايشان را از بند نجات داده هرمز را گرفته نابينا ساختند . چون اين خبر به خسرو رسيد ، به تعجيل به جانب دار السلطنه مراجعت كرده ، هنوز نرسيده بود ، كه شنيد بهرام به هواى پادشاهى عازم مداين است . خسرو لشكرى جمع كرده در كنار رود نهروان با بهرام مصاف داد ، و در همان جنگ اول شكست خورده به طرف ممالك روم گريخت . و قيصر ماريث با كمال مردمى و احترام ملاقات نمود . در هنگام گريز خسرو ، بندوى خالوى او ، از بيم آنكه مبادا در آينده عايق راه سلطنت خسرو شود ، به زندان رفته با زه كمان رشتهء حيات هرمز را قطع نمود . بهرام چوبين چون ملك را بىصاحب يافت خود مدبر دايره و مدير امور مملكت گشت ، لاكن ايام حكومت او قليل بود . و قليلى از مورخين او را در تعداد سلاطين ذكر كرده‌اند .

سلطنت خسرو پرويز

خسرو را به قسطنطنيه راه ندادند ، ولى از لوازم احترامات شايسته نيز دقيقه‌اى فروگذاشت ننمودند . مورخين برآنند كه او به قسطنطنيه رفته و دختر قيصر را به شرط زنى خواست و
هامش
( 1 ) - مغزل : دوك ( معين )