متقلد قلادهء سلطنت گشت . و نخست سخنى كه فرمود اين بود كه : حكومت ما مبنى بر اجساد است نه بر قلوب ، چه به غير از عالم السراير ، ديگرى را بر نيت خلق وقوف نيست . يعنى تفحص بر اعمال شما است نه بر اسرار شما . و حكمى كه صدور يابد ، مبنى بر عدل خواهد شد نه بر هواى نفس . و چون امرى كه به فساد انجاميد و به يمن معدلت به صلاح بازآيد ، قواعد قصر دولت استحكام يابد ، و آثار آن بر صفحات ايام باقى ماند .
در مبادى ايام پادشاهى ، چنان كه گفته بود ، معمول داشت . اما چون استقلال يافت ، قصد استيصال مزدك نمود . بعضى گويند : انوشيروان چون ديد اتباع مزدك بسيارند و از كشتن او على الظاهر شايد فتنهاى حادث شود ، او را و جمعى از اشياع او را دعوت به سراى سلطنت نموده ، به چاه بوار « 1 » فرستاد . و قولى ديگر است كه ، شخصى نزد نوشيروان شكايت برد كه يكى از مزدكيان زن او را گرفته . نوشيروان از مزدك درخواست كه زن مرد را واپس دهند . مزدك التفاتى بدان سخن ننمود . نوشيروان ازين باب خشمناك شده على الفور به قتل مزدك و مزدكيان فرمان داد .
در تاريخ طبرى مسطور است كه : منذر كه يكى از امراى عرب بود ، به جهت اينكه قباد دين مزدك اختيار كرد ، سر از ربقهء اطاعت پيچيده بود ، و چون انوشيروان بر تخت برآمد ، روى به درگاه وى نهاد . روزى انوشيروان او را مخاطب ساخته گفت : دو آرزو داشتم : يكى رجوع تو به دربار و آن برآمد ، و ديگر برانداختن اين دين جديد . اتفاقا مزدك نيز در آن مجلس حاضر بود ، در جواب گفت : چگونه توانى مذهبى را كه هزارها خلق قبول كردهاند براندازى ؟ نوشيروان ازين سخن در غضب رفته فرمان داد تا او را به قتل رسانيدند ، و پس از آن تيغ در مزدكيان نهادند ، و عيال و اموال مردم را گرفته به صاحبانش رد كردند .
نوشيروان در اصلاح حال ممالك دقيقهاى فروگذاشت نكرد ، حكم فرمود تا جميع پلهاى شكسته را تعمير كنند . گويند در جميع مملكت او يك ده ويران نماند .
هامش
( 1 ) - بوار : نيستى ، خاك ، هلاكت ( معين ) .