مثل فيروز داشته باشند . پس نالهاى از سر درد كشيده گفت كه : انتقام من كشيده خواهد شد ، و من تو را راهى نزديك نمايم ، چنان كه در چند روز راه گريز او بسته كنى و لشكر او بشكنى و جهان را از شر اين اهريمن نجات دهى . وضع و حالت كلام او فيروز را فريب داده لشكر حركت كرد ، و فيروز وقتى از خطاى خود آگاه گشت ، كه كارش از دست و دستش از كار رفته بود . در بيابان بىآبوعلف احاطهء دشمن از چهار سو به نوعى كه صورت خلاص جز در آينهء وهم ديده نمىشد . بيشتر سپاه در آن عرصه عرضهء هلاك گشتند . فيروز از خوشنواز امان طلبيده ، خوشنواز پيغام داد كه ، با آنكه صنوف احسان و مكرمت نسبت به تو بجاى آوردم و ترا گنج و سپاه داده به ملك موروث رسانيدم ، و در برابر آن خدمت به اغواى جمعى از اراذل اوباش به قصد استيصال من لشكر كشيدى و از روزگار ديدى آنچه ديدى . اكنون اگر باز پيمان به ايمان « 1 » مؤكد گردانى كه ، بعد ازين محاربهء مرا مباشر نشوى ، ترا معزز و محترم به ايران بازگردانم و در هنگام حاجت مدد كنم تا ترا سلطنت آن ملك استوار ماند . فيروز در حالتى نبود كه رد اين مطلب كند ، سوگند اكيد ياد كرد .
خوشنواز ديگرباره انصاف الطاف دربارهء او مرعى داشته به ملك خويش رخصت انصراف داد . فيروز ازين عار كه عايد حال او گشت همواره بر خود مىپيچيد ، زيرا كه فتوت « 2 » و مروت دشمن ، دنائت « 3 » و رذالت اعمال او را بيش جلوه مىداد . بنابرين ، پنداشت كه سياهى اين خال ننگ از چهرهء حال او جز به خون خوشنواز شسته نگردد ، و با وجود اينكه جميع امناى دولت و علماى ملت او را از نتايج نقض عهد و شآمت پيمانشكنى تخويف و تحذير نمودند ، روى پيچيد . لشكرى فراهم آورده مملكت را به يكى از امرا كه سوخرا نام داشت سپرده ، بار ديگر از جيحون عبور كرده .
خوشنواز مترصد آمدن او نشست ، و حكم كرد تا در عقب لشكرگاه خندقى عميق
هامش
( 1 ) - ايمان ( بقتح اول ) : سوگندها ( معين ) .
( 2 ) - فتوت : جوانمردى ( ح ) .
( 3 ) - دنائت : ناكسى و زبونى ( ح ) .