حكمرانى ، پاى از تخت برداشت و بر تخته نهاد . چون فيروز را شب روز و روز فيروز شد و ، بر سرير ملك دست يافت ، امرا را از خود آزرده ساخت ، چنانچه به زودى مردم از آنچه در حقّ او كرده بودند پشيمان شدند . و خشكسالى عظيم در همان اوان روى داده مردم آن را اسباب قهر الهى دانسته ، و چون خلاف وصيت يزدجرد كرده بودند ، آن را كيفر كردار خويش دانستند .
در تاريخ طبرى مذكور است كه ، در جيحون و سيحون نم نمانده بود . و بعضى ديگر گويند : چون فيروز برادر و چند نفر از امرا را به قتل رسانيد عدل و انصاف پيش گرفت ، و در ايام قحطوغلا فقط به سبب كوششهاى پدرانهء او بود كه رعيت از چنگ هلاك رستند ، و به جهت دعاى على الاتصال بود كه باران دوباره باريد و فراوانى در ملك پديد آمد . لاكن پادشاهان آسيا را بايد از اعمالشان بشناسيم ، و اعمال فيروز به نوعى نيستند كه مصدّق قول مذكور شود .
چنين مىنمايد كه ، مطلب بزرگ ايام حياتش ، خرابى خوشنواز بود كه به مدد او به تاجوتخت رسيد .
و صاحب روضة الصفا گويد : فيروز به قصد بلاد هياطله بنابر تظلم متظلمان كه از جور ملك آن ديار به درگاه او مجتمع شده بودند ، به بهانهاى كه دست ظلم از سر ايشان كوتاه كند ، لشكرى گران جمعآورى و به جانب ملك خوشنواز حركت كرده ، چون خوشنواز را تاب مقاومت نبود ، دهشت بر خاطرش استيلا يافت ، يكى از بزرگان امرا چون اضطراب او را ديد گفت : من خود را فداى ملك و ملك مىكنم .
و بعد از آنكه تدبيرى كه انديشيده بود گفت ، كه : تا يك دست و گوش و دماغ او را قطع كرده در راه لشكر ايرانى بيندازند . خوشنواز گفتهء او را معمول داشته ، و حسب المعمول به نظر فيروز رسيد . فيروز ازو پرسيد ، كه تو را به اين روز انداخته ؟
سرهنگ گفت : خوشنواز غدار ! فيروز گفت : به چه سبب ؟ سرهنگ گفت : بهسبب اينكه نظر به سوابق خدمت جسارت كرده سوءعاقبت كارهاى او را به نظر او آوردم و گفتم كه : محال است كه بتواند با بهادران ايران مقابلت كند ، خاصه اينكه سردارى
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 82
مساهمون: سر جان ملكم
ص٨٢