سلطنت هرمز
هرمز بن شاپور ، گويند در خلق و خلق شبيه به اردشير بود . مادر او دختر مهرك يكى از ملوك فارس بود ، و چون اردشير از منجمين شنيده بود كه يكى از نسل مهرك به سلطنت ايران خواهد رسيد ، مهرك را كشته در استيصال دودمان او كوشيد . اين دختر گريخته به خيمه شبانى پناه برد ، شاپور در شكارگاه او را ديده اسير محبت او شده و او را به شرط زنى به سراى خويش برد و كيفيت را از اردشير پنهان داشت . اردشير روزى بىخبر به خانهء شاپور رفته هرمز را ديد ، و صورت طفل او را خوش افتاده از حالش مستفسر شد . شاپور قضيه را معروض داشت . پادشاه را سرورى بىنهايت روى داده گفت : شكر مرخداى را كه قول منجمين كه اين همه سبب بيم من بود ، صورت وقوع يافت و يكى از نژاد مهرك وارث تخت من خواهد گشت .
در تواريخ معتبره مذكور است كه ، شاپور هرمز را به ايالت خراسان كه در آن اوقات هرجومرج به حال آن ملك راهيافته و جمعى علم طغيان برافراشته بودند ، فرستاد و ، هرمز در قلعوقمع اعداى خارجه و رتقوفتق امور داخلهء مملكت مساعى جميله مبذول داشت ، و ازين جهت دلها بر محبت او قرار گرفته بلندآوازه گشت .
حساد را مجال به چنگ آمده او را در حضرت شاپور به نفاق متهم ساختند . هرمز چون از سعايت بدانديشان واقف شد ، دست خود را بريده نزد پدر فرستاد و پيغام داد كه ، به ازين شاهدى بر صداقت و دولتخواهى خود ندارم ، شاپور متأثر شده او را نزد خويش طلبيد و بقية العمر در غايت اعتماد به محبت بىنهايت با وى سلوك كرد . سلطنت اين پادشاه صالح يك سال و چند ماه بود . شهر رامهرمز « 1 » از بناهاى اوست . درخت نارنجى است كه سكنهء آنجا را عقيده آنست كه نشاندهء اوست ، و ازين سبب به نظر احترام در آن درخت مىنگرند .
هامش
( 1 ) - در اصل : رامهرمز .