را محشو ساخته به يونان فرستادند .
مورّخان ايران كه راوى افعال سلاطيناند ، تعريفى كه حاوى اخلاق ايشان باشد كمتر دارند ، مگر اينكه قاعدهاى كه در اين باب اختيار نمودهاند از نقل اقوال پادشاهان ، چنان مشعر بر معنى و كاشف از مطلب است ، كه تعريفهاى خوب و دقيق محرران فرنگستان .
حكاياتى چند ازين پادشاه گيتىستان ضبط و بعضى از آنها قابلملاحظهاند ، زيرا كه از اين حكايات معلوم مىشود كه اهالى ايران چهقدر اعتنا به حكمت و علم و همّت او دارند .
در زينة التواريخ مسطور است كه : روزى يكى از سرداران دشمن را دست بسته به نزد او آوردند . اسكندر فرمود ، او را رها كنند . يكى از حضار گفت :
اگر من تو بودم ، اينگونه مّروت در حق اين مرد نمىكردم ! اسكندر گفت : چون من تو نيستم ، او را عفو كردم . پس گفت : من دشمنان خود را عفو مىكنم ، ازين جهت لذّت من در اظهار مروّت است نه در اجراى سياست . و هم در آن كتاب نقل است : يكى از صاحب منصبان را از عمل خود معزول و به شغلى دون آن منصوب ساخت و ، بعد از چندى ازو پرسيد كه ، با اين شغل تازه چه نوع مىگذراند ؟
آن مرد گفت : منصب سبب اعتبار مرد نيست ، بلكه مرد سبب اعتبار منصب است ، هيچ عملى نيست كه در اجراى لوازم آن حكمت و صلاحيّت در كار نباشد .
پادشاه را آن جواب مقبول افتاده ، منصب اول او را بازداد .
صاحب كتاب مذكور گويد : از اسكندر پرسيدند كه چگونه توانست ، باوجود جوانى ، در مدتى قليل ، ممالك وسيع را مفتوح نمايد و نامى بزرگ در عالم نهد ! گفت : با دشمنان چنان سلوك نمودم ، كه ايشان را مجبور به دوستى خود ساختم و ، با دوستان به نوعى ثبات ورزيدم و رعايت خاطر كردم ، كه ايشان را با خويش بسته نمودم . و همچنين ازو پرسيدند ، چرا احترام استاد ، بيشاز پدر مىكنى ؟
گفت : پدر مرا از آسمان به زمين آورد ، و به مدد استاد از زمين به آسمان مىروم .
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 50
مساهمون: سر جان ملكم
ص٥٠