اسكندر نمايد . روز سوم ، رجعت كرد با لشكرى ، كه غبار آن ، خبر از عدد بىشمار آن مىداد ! اسكندر بر غدر خاقان وقوف يافته ، حكم داد تا لشكرش مستعد قتال شوند . چون تقابل صفيّن روى داد ، خاقان با وزير خويش پياده به جانب اسكندر شتافتند . اسكندر از سبب نقض ميثاق پرسيد ، خاقان گفت : حاشا كه خلاف عهد نمايم ، لاكن خواستم تا لشكر خود را به تو نمايم ، تا بدانى كه مصالحت نه به سبب عجز از جنگ بود ، بلكه ملاحظهء اجرام فلكيّه نموده ، متابعت تو اختيار كردم . اسكندر را اين گفتار پسند آمده وى را مورد اعتماد ساخت و خراج از وى بازگرفت . خاقان رخصت طلبيده طلاآلات و جواهر بىشمار و زنهاى بسيار به رسم پيشكش گذرانيد .
منجمان گفته بودند كه ، فوت اسكندر در جائى واقع شود ، كه زمين آهنين و آسمان زرين باشد . وقتى كه اسكندر از فتح بلاد خسته شده ، به جانب يونان مىرفت ، روزى او را رعافى عارض گشت ، يكى از سرداران كه نزديك بود ، زرهء خود را فرش كرده ، سپر زرين بالاى سر او گرفت ، تا از تاب آفتاب محفوظ ماند .
چون اسكندر آن حالت را ديد گفت : قول منجمين صورت وقوع يافت و مرا بايد رخت سفر آخرت بربست ، دريغ كه روز جوانى بهسرآمد . پس به مادر نامهاى نوشت كه ، من به زودى روى زمين را رها كرده ، در تعداد اموات محسوب خواهم بود ، و هم در آن نامه از مادر درخواست كرد كه ، طعامى كه در تعزيت او دهند ، بايد كسانى باشند ، كه مصايب زمانه نديده و از ايشان عزيزى فاقد نگشته باشد . چون مادر خواست وصيّت او را معمول دارد ، كسى را نيافت كه بر وى مصيبتى وارد ، يا عزيزى از او مفقود نشده باشد . اين صورت چنانچه خواهش اسكندر بود مايهء تسلى او گشت ، چه دانست كه عموم بنى نوع انسان را از مصايب بهرهاى است .
به زعم موّرخان ايران ، اسكندر در يكى از شهرهاى كردستان ، روزش به آخر رسيد و ، بعضى در بابل نوشتهاند . سى و شش سال عمر و دوازده سال سلطنت او را گفتهاند ، شش سال پيش از فتح ايران و شش سال بعد ازان قضيّه . علىاىحال جسد او
تاريخ كامل ايران ( فارسى ) — صفحة 49
مساهمون: سر جان ملكم
ص٤٩