غرور ملتى نسبت به نسب اسكندر مىدهند ، و زعم ايشان است كه بالاخره كار بر فيليب چنان تنگ گشت ، كه راضى شد به دادن دختر به دارا و ، گذاردن خراج هر ساله هزار بيضهء طلا ، خود را از ورطهء هلاك خلاصى بخشد . و بنابر همين قول ، دختر را در وقتى كه حامله بود ، دارا پس فرستاد . اسباب عديده براى مراجعت دختر نوشتهاند ، مشهور اين است كه به جهت بدبوئى دهن بود ، داراى اول دوازده سال سلطنت كرد و ، داراب جرد ، كه قريب صد و پنجاه ميل مسافت به سمت شرقى شيراز واقع است ، از بناهاى اوست . شهر مزبور اگرچه از معمورى سابق افتاده است اما هنوز سكنهء فراوان دارد .
داراب ثانى
داراب ثانى را گويند ، بر خلاف پدر ، سيرتى ذميم و خلقتى ناقص داشت ، حركات ناشايست و حكومت نامرضى او باعث فيروزى اسكندر شد .
لاكن اهالى ايران هميشه بر طبيعت واحد بودهاند ، هيچ عجيب نيست كه ، ملتى كه حرمت خود را عزيز دارند ، هر قصهاى كه شرمندگى ملك از دست دادنشان را كم كند ، هر قدر عديم الاحتمال باشد ، خواهند تراشيد ، و همين طبيعت ، سبب افسانهائى است كه نسبت به نسب اسكندر داده مىگويند : پسر داراى اول بود كه خود ايرانيان مدد كرده تا به آسانى ملكى كه حق او بود از چنگ برادر نالايق خود بيرون آورد .
جمعى از مورخين معتبر ايران اين افسانه را رد كرده قبول دارند كه اسكندر پسر فيلقوس بود و ، گويند كه : جنگ در ما بين دو مملكت به جهت اين واقع شد كه ، اسكندر خراج مقرر كه بيضهء طلا بود بگذاشت و ، در جواب ايلچى كه به طلب آن آمده بود ، گفت : آن مرغى كه آن بيضهها را مىگذارد به عالم ديگر پرواز كرد .
دارا سفير ديگر فرستاده ، مصحوب او گوئى وصولجانى و هميانى كنجد نموده به اين معنى كه اسكندر هنوز جوان است ، مناسب به حال او آنست كه ، گوى و چوگان بازد ، و كيسهء كنجد كنايه از عدد بىشمار لشكر ايران بود . اسكندر چوگان را در دست گرفته با فرستاده گفت : اين علامت اقتدار من است كه با آن كره مملكت پادشاه ترا