ربيعة اعنى انهم اهل نجدة * و بأس اذا لاقوا خميسا عرمرما
( 310 ) [ رايت بيضاست ما را گشته لرزان سايهاش هم به امر ما حُصَينش پيش آرد در وغا ]
رايت بيضاست ما را گشته لرزان سايهاش * هم به امر ما حُصَينش پيش آرد در وغا « 1 »
آورد آن را به صف جنگ و مىگرداندش * با سهام مرگ از خون گشته ريزان قطرهها
بينى آن را چون بود روز حميّت در نبرد * بىغم و بىسركشى با هيبت و عز و سخا
او جميل الصبر باشد چون به هيجا خوانيش * در دمى كه آواز مردم را ندانى جز صدا
ما چشانيديم ابن هند را لذات تيغ * روى گرداندند آخر جمله از شمشير ما
حق جزا بخشد به قومى كين كسان را كشتهاند * در وغا پيش آمدند آخر زهى عز و علا
يعنى اقوام ربيعه پردلند و اهل جاه * گاه حرب آن دم كه باشد بىحد و بىانتها
( 311 ) [ أ فاطم هاك السيف غير ذميم فلست برعديد و لا بلئيم ]
أ فاطم هاك السيف غير ذميم * فلست برعديد و لا بلئيم « 2 »
أ فاطم قد ابليت فى نصر احمد * و مرضاة ربّ بالعباد رحيم
اريد ثواب الله لا شىء غيره * و رضوانه فى جنة و نعيم
هممت ابن عبد الدار حتى ضربته * بذى رونق يفرى العظام رميم
و كنت امرأ أسمو اذا الحرب شمّرت * و قامت على ساق به غير مليم
فغادرته بالقاع فارفضّ جمعه * عباديد من ذى قانط و كليم
و سيفى بكفّى كالشّهاب اهزّه * احزّ به من عاتق و صميم
فما زلت حتى فضّ ربى جموعهم * و اشفيت منهم صدر كلّ حكيم
( 311 ) [ فاطمه بستان ز من اين تيغ نامذموم من نيستم لرزنده در جنگ و نيم مرد لئيم ]
فاطمه بستان ز من اين تيغ نامذموم من * نيستم لرزنده در جنگ و نيم مرد لئيم « 3 »
هامش
( 1 ) - روايت است اين ابيات از حصين بن منذر كه صاحب رايت بود در جنگ صفين و مبرّد و اخطب خوارزم در كتاب مناقب آورده كه اين ابيات حصين منذر راست .
( 2 ) - قال حين رجع من غزوة احد و قد ضرب بسيفه حتى كسر ثم اقبل به الى فاطمة و اعطاها اياه ثم انشأ يقول و قد رواه محمد بن اسحاق .
( 3 ) - روايت است كه در غزاى احد چندان شمشير زد كه شمشير شكسته شد . آورد آن را و به فاطمه داد و اين -