ترى الناس سكرى بلا قهوة * و لكن ترى العين ما هالها
نسيت المعاد فيا ويلها * و اعطيت للنفس آمالها
( 267 ) [ چون شود نزديك ساعت دان چگونه ساعتى بر زمين لرزيدن افتد خاك در جنبد ز جا ]
چون شود نزديك ساعت دان چگونه ساعتى * بر زمين لرزيدن افتد خاك در جنبد ز جا
كوهها در غايت سرعت همى سيران كند * همچو رفتار سحاب و ابر بر روى هوا
سر به سر بشكافد از يك نفخه صورش زمين * پس برون آرند آن روز از زمين اثقال را
نيست لا بد آن دم از سايل كه او قايل شود * از همه مردم كه در ساعت چه بود اين حالها
در حديث آرد خداوندش كه تا گويد خبر * كردگارت بىگمان وحيى فرستد از سما
پس در آيند آن همه باشند در يك موقفى * خواه پير و خواه طفل آنجا مقيم آيد به پا
نفس بيند آن عملهايى كه كرده در حضور * گر بود چون ذرهء مثقال بىقدر و بقا
پر شدم من از گناه خود چه باشد حيلتم * چون شود روز جزا حمال باشم جرم را
پادشاه قادر آنگاهى حساب آن كند * يا بر او يا خود مر او را هرچه باشد از قضا
مردمان بينى همه مانند مستان بىشراب * ليك بينى چشمها را خيره از خوف و رجا
من معاد خويش را كردم فراموش اى دريغ * نفس خود را نيز دادم آنچه مىبودش هوا
( 268 ) [ اخاف و ارجو عفوه و عقابه و اعلم حقا انّه حكم عدل ]
اخاف و ارجو عفوه و عقابه * و اعلم حقا انّه حكم عدل
فان يك عفوا فهو منه تفضّل * و ان يك تعذيبا فانّى له اهل
( 268 ) [ مرا ترس است و اميد از عذاب و عفو ربانى همىدانم به تحقيق اينكه هست او اعدل و احكم ]
مرا ترس است و اميد از عذاب و عفو ربانى * همىدانم به تحقيق اينكه هست او اعدل و احكم
اگر عفوم كند آن عفو باشد فضل و جود از وى * و گر تعذيب فرمايد مرا من اهل آن هستم
( 269 ) [ و حىّ ذوى الاضغان تشف قلوبهم تحيّتك العظمى فقد يدبغ النّغل ]
و حىّ ذوى الاضغان تشف قلوبهم * تحيّتك العظمى فقد يدبغ النّغل
فان اعرضوا كرها فحىّ تكرّما * و ان حبسوا عنك الحديث فلا تسل
فان الذى يؤذيك منه استماعه * و انّ الذى قالوا وراءك لم يقل