نيمنيمش مىرود ز انسان كه هست او بىخبر * در زمانى كو نداند دست چپ از دست راست
ثلث نصف آن دگر بگذشت در اميد و حرص * وندر آن حال از پى اهل و عيالش كارهاست
باقى عمرش همه بيمارى و پيرى بود * با غم رحلت كه او را انتقال و جابهجاست
دوستى مرد بر عمر درازش جاهلى است * قسم عمرش چون بدينگونه است و در آخر فناست
( 266 ) [ اذا اجتمع الآفات فالبخل شرّها و شرّ من البخل المواعيد و المطل ]
اذا اجتمع الآفات فالبخل شرّها * و شرّ من البخل المواعيد و المطل
و لا خير فى وعد اذا كان كاذبا * و لا خير فى قول اذا لم يكن فعل
اذا كنت ذا علم و لم تك عاقلا * فانت كذي نعل و ليس له رجل
و ان كنت ذا عقل و لم تك عالما * فانت كذي رجل و ليس له نعل
الا انما الانسان غمد لعقله * و لا خير فى غمد اذا لم يكن نصل
( 266 ) [ فتنهها گر جمع گردد بخل از آن بدتر بود بدتر از بخل آنكه باشد وعدههايش در زبان ]
فتنهها گر جمع گردد بخل از آن بدتر بود * بدتر از بخل آنكه باشد وعدههايش در زبان
نيست اندر وعده خيرى چون دروغ آيد برون * نيست در گفتار خير ار نيست كردارى دران
گر تو باشى صاحب علم و خرد نبود ترا * همچو آنى كو ندارد پاى و نعلى در ميان
ور تو باشى صاحب عقل و نباشى اهل علم * با كسى مانى كه دارد پاى و نبود نعل آن
عقل جوهردار انسان راست جرم تن غلاف * نيك نبود تير كو را نبود از پيكان نشان
( 267 ) [ اذا قربت ساعة يا لها و زلزلت الارض زلزالها ]
اذا قربت ساعة يا لها * و زلزلت الارض زلزالها
تسير الجبال على سرعة * كمرّ السحاب ترى حالها
و تنفطر الارض من نفخة * هنالك تخرج اثقالها
و لا بدّ من سائل قائل * من الناس يومئذ ما لها
تحدّث اخبارها ربّها * و ربّك لا شكّ اوحى لها
و يصدر كلّ الى موقف * يقيم الكهول و اطفالها
ترى النفس ما عملت محضرا * و لو ذرة كان مثقالها
ذنوبى ملائى فما حيلتى * اذا كنت فى البعث حمّالها
يحاسبها ملك قادر * فامّا عليها و امّا لها