در سخن گفتن به مجلس ابتدا از خود مكن * كان شود تشنيع تو پيش از سؤال حاضران
خاموشى ظن نكو باشد جوان را بىشكى * گرچه باشد گول و بىعقل و سفيه و بىزبان
هزل بگذار اى بسا لفظى كه چون هازل بگفت * سوى او آورد تشويشى كه نتوان دفع آن
درد مردان را دوا از خواهش ايشان بساز * زانچه مىخواهند واثق باش با پرسندگان
لطف كن با آنكه از شرش حذر باشد ترا * وز شراب عذب نطق خويش او را مىچشان
با ضمير خود خلاف مثل ايشان پيش گير * تا بدين معنى به ميدان افكنى بر خاكشان
حفظ كن دايم حق همسايه و ضايع مكن * كى رسد ضايعكننده در شرفهاى جهان
ميهمانت را گرامى دار تا گويد خبر * از كسى با جود يا خود از بخيلى ناتوان
ور پشيمان شد به تو صاحب گناه از جرم خويش * بگذران از وى كه اجر آن بود افزون از آن
چون امين گردى به اسرار نهان دارش نهان * وز برادر عيب را پوش از شود پيشت عيان
كن امانت را رعايت در ادايش سعى كن * كان دو حظّ باشند ذكر و مغفرت رفع مكان
ور شوى عاجز ز ظالم پيش او افتاده دار * روى مسكينى خود را تا شود او همچنان
ور ترا فرصت شود بر دشمن خود آشكار * دست خود به روى بكش با قدرت و تابوتوان
ور شوى عارى و تنها از عشيرت جاهجو * از دگر قومى چو تو هستى غريب و ناتوان
در غنا مخصوص چون باشى به فضل خويشتن * دولتى هر حال را باشد توقع از زمان
باش ترسان از غرور مال دنيا چون بسى * اوفتادند از لئيمان در غرور مالشان
ور شوى درويش دايم كى بود درويشىات * برهنه پوشيده گسنه سير گردد بعد از آن
هم نمك را حفظ مىكن با اخوتهاى او * زانكه او را بر تو حق چار خصلت شد عيان
يارى ار خواهد كنى يارى وگر ترسش بود * در اخوت ايمنش گردانى و بخشى امان
حفظ مىكن در حضور او را و هم در غيبتش * سترپوش جرم او شو گر بود كوه گران
در حوادث چون به پيش آيد جزع كم كن از آنك * در بلا كردن جزع باشد طريق ابلهان
باش در امر پدر در هر نصيحت كان گذشت * پيرو امر پدر ضايع نگردد در جهان
( 217 ) [ و داو عدوّا داءه لا تداره فان مداراة العدى ليس ينفع ]
و داو عدوّا داءه لا تداره * فان مداراة العدى ليس ينفع
فانك لو داريت عامين عقربا * اذا أمكنت يوما من الدهر تلسع