غداة رأى الله طغيانه * و اعرض كالجمل الاحنف
فانزل جبريل فى قتله * بوحى الى عبده الملطف
فدسّ الرسول رسولا له * بأبيض ذى ظبة مرهف
فباتت عيون له معولات * متى ينع كعب لها تذرف
فقالوا لاحمد ذرنا قليلا * فانا من النّوح لم نشتف
فخلّاهم ثم قال اظعنوا * دحورا على رغمة الآنف
و اجلى النضير الى غربة * و كانوا بدارة ذى زخرف
الى اذرعات ردافا هم * على كل ذى دبر اعجف
( 224 ) [ شناسم من كسى كو راستى ورزد شناسد هم مرا باشد يقين حقا و رو گردان نيم اصلا ]
شناسم من كسى كو راستى ورزد شناسد هم * مرا باشد يقين حقا و رو گردان نيم اصلا « 1 »
ز قول صدق پيغمبر كه مىآرد به ما آن را * ز ايزد آنكه باشد صاحب جود و نكويىها
رسايل را كه مىگويند درسش بهر دينداران * به آنها برگزيد ايزد ز مخلوقات احمد را
شدست اندر ميان ما عزيز و محترم احمد * مقام و منزل او شد عزيز و اشرف و اعلا
ايا آنها كه از جهل و سفاهت وعدهاش داديد * نيايد هيچ جور و ظلم از وى بر شما عمدا
نمىترسيد آيا از عذاب و قتل و خونريزش * نباشد ايمن از حق همچو آن ترسنده در دنيا
اگر افتيد زير تيغهاى آبدار ما * چنان كه افتاد كعب اشرف و گرديد ناپيدا
چو ديد آن روز حق كفر و نفاق و جهل و طغيانش * كه گردانيد رو چون اشتر لنگى سوى صحرا
فرود آمد ز ايزد جبرئيل از بهر قتل او * به وحيى جانب پيغمبرش آن سيد بطحا
نهان سويش رسولى را فرستاد احمد مرسل * به شمشير سفيد تيز همچون خنجر بيضا
همه شب تا به روز آن قوم او بودند با افغان * ز ديده اشكها ريزان چو كردند آن خبر اصغا
همه گفتند با احمد كه ما را هم بكش ديگر * كه ما را نيست تسكينى ز درد و آه و وا ويلا
جلا فرمود ايشان را و گفت اكنون روان گرديد * همه مردود و سرگردان به رغم خاطر اعدا
جلا كردند اصحاب نضير آخر سوى غربت * اگرچه داشتندى خانههاى خرم و زيبا
هامش
( 1 ) - درين ابيات ياد مىكند جلا فرمودن بنى نضير را و كشتن كعب بن اشرف را و روايت است از محمد بن جرير طبرى رحمة الله عليه .