تخطي إلى المحتوى الرئيسي

ديوان اشعار منسوب به حضرت امير المؤمنين على ( ع ) ( فارسى ) — صفحة 92

مساهمون:

ص٩٢
غداة رأى الله طغيانه * و اعرض كالجمل الاحنف فانزل جبريل فى قتله * بوحى الى عبده الملطف فدسّ الرسول رسولا له * بأبيض ذى ظبة مرهف فباتت عيون له معولات * متى ينع كعب لها تذرف فقالوا لاحمد ذرنا قليلا * فانا من النّوح لم نشتف فخلّاهم ثم قال اظعنوا * دحورا على رغمة الآنف و اجلى النضير الى غربة * و كانوا بدارة ذى زخرف الى اذرعات ردافا هم * على كل ذى دبر اعجف
( 224 ) [ شناسم من كسى كو راستى ورزد شناسد هم مرا باشد يقين حقا و رو گردان نيم اصلا ]
شناسم من كسى كو راستى ورزد شناسد هم * مرا باشد يقين حقا و رو گردان نيم اصلا « 1 » ز قول صدق پيغمبر كه مىآرد به ما آن را * ز ايزد آنكه باشد صاحب جود و نكويىها رسايل را كه مىگويند درسش بهر دينداران * به آنها برگزيد ايزد ز مخلوقات احمد را شدست اندر ميان ما عزيز و محترم احمد * مقام و منزل او شد عزيز و اشرف و اعلا ايا آنها كه از جهل و سفاهت وعده‌اش داديد * نيايد هيچ جور و ظلم از وى بر شما عمدا نمىترسيد آيا از عذاب و قتل و خونريزش * نباشد ايمن از حق همچو آن ترسنده در دنيا اگر افتيد زير تيغ‌هاى آبدار ما * چنان كه افتاد كعب اشرف و گرديد ناپيدا چو ديد آن روز حق كفر و نفاق و جهل و طغيانش * كه گردانيد رو چون اشتر لنگى سوى صحرا فرود آمد ز ايزد جبرئيل از بهر قتل او * به وحيى جانب پيغمبرش آن سيد بطحا نهان سويش رسولى را فرستاد احمد مرسل * به شمشير سفيد تيز همچون خنجر بيضا همه شب تا به روز آن قوم او بودند با افغان * ز ديده اشك‌ها ريزان چو كردند آن خبر اصغا همه گفتند با احمد كه ما را هم بكش ديگر * كه ما را نيست تسكينى ز درد و آه و وا ويلا جلا فرمود ايشان را و گفت اكنون روان گرديد * همه مردود و سرگردان به رغم خاطر اعدا جلا كردند اصحاب نضير آخر سوى غربت * اگرچه داشتندى خانه‌هاى خرم و زيبا
هامش
( 1 ) - درين ابيات ياد مىكند جلا فرمودن بنى نضير را و كشتن كعب بن اشرف را و روايت است از محمد بن جرير طبرى رحمة الله عليه .