چو رخشان شود در محل خيال * نهان است انوار او از بصر
مقنع سرانند با چشم غيب * شد از رويشان فكر من پرده در
مرا هست گوشى به تيزى چو تيغ * كه برّم نقاب از بنات سير
زبانى به گاه سخن اريحى * مرا يا چو تيغ يمانى گهر
دلى كز وى ار نطق جويد هموم * كند ظاهر از نطق غلطان درر
نيم پيش مردم چو مرد جهول * ز من باز پرسند از خير و شر
مرا هست گاه فصاحت دو نطق * ز آينده و رفته گويم خبر
( 170 ) [ يعزّوننى قوم براة من الصبر و فى الصبر اسباب امّر من الصبر ]
يعزّوننى قوم براة من الصبر * و فى الصبر اسباب امّر من الصبر
يعزّى المعزّى ثم يمضى لشأنه * و يبقى المعزّى فى احرّ من الجمر
( 170 ) [ عزا كنند مرا مردم برى از صبر ز صبر تلختر افتاد صبر را اسباب ]
عزا كنند مرا مردم برى از صبر * ز صبر تلختر افتاد صبر را اسباب
عزاكننده عزا كرد و رفت بر ره خويش * بماند اهل عزا در ميان سوزش و تاب
( 171 ) [ أشكو اليك عجزى و بجرى و معشرا اغشوا علىّ بصرى ]
أشكو اليك عجزى و بجرى * و معشرا اغشوا علىّ بصرى « 1 »
انى قتلت مضرى بمضرى * جدعت انفى و قتلت معشرى
هامش
- گفت منم يا امير المؤمنين . گفت چيست سؤال تو ؟ گفت چنين و چنين . بعد از آن سؤال او را جواب گفت . پرسيدند كه يا امير المؤمنين ما را به تو يقين چنانست كه هركس كه از تو سؤالى كند ذهن تو در جواب همچون آتش تيز باشد . ترا چه شد كه امروز در جواب اين سائل توقف نمودى تا در حجره رفتى و بيرون آمدى . بعد از آن جواب وى فرمودى . گفت من حاقن بودم و هيچ راى و توجه نيست سه كس را حاقن و حازق و حاقب يعنى كسى كه او را تقاضاى بول باشد و تقاضاى غايط و كس كه موزه در پاى او تنگ باشد . بعد از آن اين ابيات فرمود .
( 1 ) - قال بعد فراغة من قتال يوم الجمل .