« . . . روزى اردوان ، دانايان واخترشماران را كه به درگاه وى بودند ، به پيش خواست وپرسيد كه : « چه همىبينيد به چىش هفتان ودوازدهان وايستش وروش ستارگان ، وچىش هنگام خدايان شهر شهر ، وچىش مردمان گيهان ، وچىش من وفرزندان ومردمان ما ؟ » .
اخترشماران سردار ، به پاسخ گفت : « دوازدهان ( / نهازگان ) افتاده وستارهء هرمزد باز به بالست شده ، وش از بهرام وناهيد به كستهء هفتورنگ وشير اختر مرزند وبه هرمزد يارى دهند ، وهمچم را ايدون نمايد كه خدايى وپادشاهى نو به پيدايى آيد وبسى سر خدا را بكشد وگيهان باز به يك خدايى آورد » . . . » .
ودر تاريخ طبري ، باز در پادشاهى اردوان ، در مورد اردشير آمده است :
« . . . منجّمان وپيشگويان از زايجهء خوب وى [ : اردشير ] خبر دادند وگفتند كه پادشاه ولايتها ميشود . اردشير فروتنى ميكرد وپيوسته خبر شايعتر ميشد . شبى به خواب ديد . . . » .
در شاهنامه ، وقتي اردشير زندانى اردوان است :
« . . .
چو لختى برآمد بر اين روزگار * شكست اندر آمد به آموزگار
جهانديده بيدار بابك بمُرد * سراى كهن ديگرى را سپرد
چو آگاهى آمد سوى اردوان * پُر از غم شد وتيره گشتش روان
از آن پس چنان بُد كه شاه اردوان * ز اخترشناسان روشنروان
بياورد چندى به درگاه خويش * همى بازجُست اختر وراه خويش
همان نيز تا گردش روزگار * از آن پس كه را باشد آموزگار
فرستادشان نزد گلنار شاه * بدان تا كنند اختران را نگاه
برَفتند با زيجها بر كنار * ز كاخ كنيزك بَرِ شهريار
بگفتند رازِ سپهرِ بلند * همان حكمِ أو بر چه وچونوچند