مرا گفت زرتشت : « اندُه مدار * كه اينها نيايند با من به كار
نگهدارِ من ايزدِ داورست * نترسم ز هر بَد چو أو ياورست
تو مآنديش اى مادرم از ددان * اگر چند هستند يكسر بَدان »
چو گفتارِ زرتشتم آمد به گوش * روانم ز گفتارش آمد به هوش
يكى كوه ديدم همانگه روان * كه آمد فرود از بلند آسمان
كه خورشيدِ تابان از أو ميدميد * مر آن ابرِ تاريك را بردريد
چو نزديكتر گشت آن روز پاك * جوانى برون آمدش از مغاك
جوانى چو ماهِ دو پنج وچهار * ابا فرّ وبا بُرز ، جمشيدوار
يكى شاخ در دستش از روشنى * كازو سوختى بيخِ اهريمنى
به دستِ دگر ، نامهء دادگر * گرفته جوانمردِ نيكوسير
درآمد به كردارِ بادِ خزان * ددان پيشِ أو همچو برگِ رزان
بينداخت سوىِ ددان نامهاش * برآمد ز انداختن كامهاش
ددان جمله ز آن خانه بيرون شدند * ز عالَم تو گفتى كه مكنون شدند
سه دد بازمانده از ايشان دلير * ز گرگ وپلنگ وز درّنده شير
جوان چون مر آن هر سه دد را بديد * بيامد به نزديكِ ايشان رسيد
همانگه زد آن شاخكِ روشنى * مر آن هر سه دد را ز كبر ومنى
شدند آن ددان جملگى سوخته * وَاز ايشان يكى آتش افروخته »
زراتشت را برگرفت آن جوان * برِ مادرش بُرد هم در زمان
بر اشكمّ مادر نهادش دُرست * بر أو بردميد وشكم باز رُست
به فرمانِ دارندهء دادگر * نيامد به زرتشت از ايشان ضرر
به دغدوى گفت آنگهى آن جوان * كه : « از هيچ دشمن مترسان روان
ز هر اندُهى جانت آزاد دار * بدين پورِ نازاده دل شاد دار
كه دادارِ عالَم نگهدارِ اوست * جهانى بر اميدِ ديدارِ اوست
تنكلوشا ( ملحق : مدخل منظوم واحكام علم النجوم للخجندى ) — صفحة پيشگفتار 40
مساهمون: مؤلف مجهول
صپيشگفتار ٤٠