كاز اين پس كنون تا نَه بس روزگار * . . . »
در همان منظومه ، در مورد زاده شدن شيرويه ( فرزند خسرو پرويز ) :
« . . .
چو بر پادشاهيش شد پنج سال * به گيتى سراسر نبُودش همال
ششم سال از اين دختِ قيصر چو ماه * يكى كودك آمد همانندِ شاه
چو شب كودك آمد گذشته سه پاس * بيامد بَرِ كودك اخترشناس
از اخترشناسان بپرسيد شاه * كه هركس كه كرد اندر اختر نگاه :
« چه ديدند وفرجام اين كار چيست * ز زيج اخترِ اين جهاندار چيست ؟ »
چنين داد پاسخ ستارهشمر * كه : « بر چرخ گردان نيابى گذر
از اين كودك آشوب گيرد زمين * نخوانَد سپاهش بر أو آفرين
هم از راه يزدان بگردد به نيز * از اين بيش چون سَراييم چيز »
دلِ شاه غمگين شد از كارشان * وآز آن ناسزاوار گفتارشان
. . .
چو شيروى را سال شد بر دو هشت * به بالا ز سى سالگان برگذشت
بياورد فرزانگان را پدر * بِدان تا شود نامور باهنر
هميداشت موبد مر أو را نگاه * شب وروز شادان به فرمانِ شاه
چنان بُد كه يك روز موبد ز تخت * بيامد به نزديك آن نيكبخت
چو آمد به نزديكِ شيروى باز * هميشه به بازيش ديدى نياز
به دستِ چپ آن جوانِ سترگ * بُريده يكى خشك چنگالِ گرگ
سُروىِ سرِ گاوميشى به راست * همى اين بر آن برزدى چونكه خواست
غمى شد دلِ موبد از كارِ اوى * ز بازى وبيهوده كردارِ اوى
به فالش بَد آمد همى چنگِ گرگ * شغِ گاو وراىِ جوانِ سترگ
ز كارِ زمانه غمى گشت سخت * از اين بَدمنش كودكِ شوربخت