كه أو طالعِ زادنش ديده بُود * ز دستور وگنجور پرسيده بوُد
بشد زود موبد ، بگفت آن به شاه * هميداشت خسرو مر آن را نگاه
ز فرزند رنگِ رُخش زرد شد * ز كار زمانه پُر از دَرد شد
ز گفتار مردِ ستارهشمر * دلش بوُد پُردَرد وپيچان جگر
هميگفت تا كردگارِ سپهر * . . . » .
ودر تكّهيى ، از زبان خسروپرويز به فرزندش :
« . . .
همان نيز گفتارِ اخترشناس * كه ما را همى از تو دادى هراس
كه از تو بَد آيد بدينسان كه هست * نينداختم اخترت را ز دست
واز آن پس نهاديم مُهرى به رُوى * به شيرين سپرديم بىگفتگوى
. . . »
ووقتي خسروپرويز را بر آن ميدارند تا خرقه تهى كند :
« . . .
چو بشنيد از زاد فرّخ سخن * دلش بَد شد از روزگارِ كهن
كه أو را ستارهشمر گفته بود * ز گفتار ايشان برآشفته بود
كه : مرگ تو باشد ميان دو كوه * به دست يكى بنده دُور از گروه
يكى كوه زرّين يكى كوه سيم * نشَسته تو اندر ميان ، دل دو نيم
زبَر آسمانِ تو زرّين بوَد * زمين آهنين ، بخت پُر كين بوَد
. . . » .
وآخر الامر ، وقتي يزدگرد سوم ، رستم پورهرمزد را به رويارويى با سپاه سعد وقّاص ميفرستد :
« عُمَر سعد وقّاص را با سپاه * فرستاد تا جنگ جُويد ز شاه
چو آگاه شد ز آن سخن يزدگرد * ز هر سو سپاه اندر آورد گِرد