پيام آورَد اين پسر بيگمان * ز دادارِ عالَم به خَلقِ جهان
ز دادش بنازد جهان يكسره * به آبشخور آرد پلنگ وبره
به نيروىِ يزدان هلاك از بَدان * برآرد ، تو اى زن مترس از ددان
كه را يار باشد خداوندِ پاك * جهان گر شود دشمن أو را چه باك »
چنين گفت پس دغدوىِ نيكنام * كه : « چون اين سخنها شنيدم تمام
جوان در زمان ناپديدار شد * دو چشمِ من از خواب بيدار شد
تنم گشت لرزان دلم پُرهراس * هنوز از شبِ تيره مانده دو پاس
شدم در زمان تا برِ خوابگوى * خردمند همسايهء نيكخوى
جهان ديده پيرى بُد اخترشناس * بدو باز گفتم من اين بوشياس
كه تا : « خود چه آرد قضا بر سرم * چگونه نمايد همى اخترم ؟ »
مرا گفت : « پيش آر مولودِ خويش * مگر بازيابى تو مقصودِ خويش
كاز اينگونه من خواب نشنيدهام * نَه نيز اين شگفتى ز كس ديدهام
بلندى دهد مر تو را روزگار * اگر بخت وطالع بوَد سازگار
برآيد ز فرزند همه كامِ تو * ز نامش به كيوان رسد نامِ تو
شود در جهان شهره چون آفتاب * ندارد كسى بيش از أو زور وتاب »
چو از خوابگو بشنَويدم كلام * دويدم سوىِ خانهء خاص وعام
بجُستم همانگاه مولودِ خويش * برِ پير بُردم نهادمش پيش
چو در اخترم كرد نيكو نگاه * به دانش ز هر سو بپيمود راه
مرا گفت : « رَو تا سه روزِ دگر * مگو زاين سخن پيشِ كس خير وشر
به روزِ چهارم بيا بامداد * چو خورشيد را تاج خواهند داد
. . . »
در كارنامهء اردشير بابكان ، متنى به فارسي ميانه ( پهلوى ) ، به وقتي كه اردوان ( پادشاه اشكانى ) دغدغهء آينده خود وكشورش را دارد :