و اين بيان و استدلال ، تازه علاوه بر آن است كه سجع در قرآن بالفعل واقع شده و وقوع آن ، بهترين شاهد و گواه بر امكان يك چيز است به اتفاق همهء عقلاى عالم .
و از جمله نمونهء آن ، قول خداى تبارك و تعالى :
بِرَبِّ هارُونَ وَ مُوسى
« 1 » در سوره « طه » است . و گرنه هيچ دليلى ، جز رعايت سجع ، جهت تقديم اسم هارون - كه مفضول است - بر اسم موسى - كه فاضل است - وجود ندارد . و آن همان « الف مقصوره » در آخر كلمهء « موسى » است .
و به همين دليل در سورهء شعراء چون فواصل آيات ، همهشان با نون بوده ، موسى را جلوتر و هارون را به دنبال او آورده و فرمود :
رَبِّ مُوسى وَ هارُونَ
« 2 » .
سپس « ابو بكر باقلانى » مىگويد : اين كه ذكر كردهاند نادرست است ؛ زيرا اگر قرآن كريم مسجّع بود ، مىبايست بر طبق اسلوب كلام عرب باشد . و در اين صورت ديگر اعجازى نمىداشت و صحيح نبود كه بگوييم : قرآن معجزه است ؛ زيرا كلام مسجّع همان است كه كاهنان با آن آشنا بوده و بر آوردن آن قدرت داشته و دارند و مىتوانند مثل و نظير آن را بياورند . و امّا آن مواردى كه آنان سجع پنداشتهاند ، از قبيل سجع نيست ، بلكه از قبيل تفنّن در تعبير است ، همانطوركه دأب و عادت قرآن است كه قصدها و مطالب را در موارد مختلف با تعبيرهاى متفاوت بيان نمايد .
و « ابو بكر باقلانى » در رد قول به سجع در قرآن كريم ، خيلى مفصل گفتگو نموده به طورى كه چه بسا بتوان ادّعا كرد كه اين نوع طولانى سخن گفتن در مقام
هامش
دو قسم لفظى و معنوى تقسيم مىشود و به آن « جناس » هم گفته مىشود .
( 1 ) طه : 70 .
( 2 ) شعراء : 48 .