أو وگرهء أو از منحست « 1 » . وزهره برابر مرّيخ اندر آن . وآفتاب هم سعد است وهم نحس . چون از دور بنگرد سعد باشد . وز نزديكى كه بهم بود « 2 » نحس است .
وعطارد با سعود سعد است وبا نحوس نحس ، دست با آن ستاره دارد كه با وى بود .
وچون تنها باشد بسعادت گرايستهتر ونزديكتر است . وقمر بذات خويش سعد است ولكن نهادش از ستارگان زود همى گردد از جهت زودى حركتش .
وبجمله بدان كه فعل سعود داد است وصلاح وسلامت وپاكيزگى ونيكخوئى وشادى وراحت وخوبى وفضلها . اگر قوىّ باشند يك با ديگر دوستى دارند ، وچون ضعيف شوند يكديگر را يارى دهند . وفعل نحوس زيان است وستم وفساد وپليدى وحريصى ودرشتى واندوه وكافر نعمتي وبيشرمى وزشتى وگمان وهمه بديها . اگر « 3 » قوىّ باشند يك با ديگر همى چخند « 4 » از دشمنى ، وگر ضعيف باشند يكديگر را يله كنند وبخويشتن ببد دلى مشغول شوند .
وگروهى گفتند بزحل كه « 5 » اوّلش نحس است از جهت مرّيخ وآخرش سعد است از جهت مشترى ، زيراك با ايشان هنباز « 6 » بود بهمه حالها . وگفتند بمرّيخ كه اوّلش سعد است وآخرش نحس . وبآفتاب « 7 » كه اوّلش سعد است وآخرش نحس . وقياس ايشانرا راه ندانستم « 8 » زيراك أصل اندرين باب آنست كه هر كوكبى كه طبعش بهر دو كيفيّت بافراط بود أو را نحس دارند وهر كوكبى كه طبعش بهر دو كيفيّت معتدل بود أو را سعد دارند . وچون كيفيّتهاى أو راست نبود سعد يا نحس « 9 » نام نكنند مگر بشرطها .
هامش
( 1 ) - گرهء منحست ، س .
( 2 ) - واز نزديك چون بهم بود ، حص .
( 3 ) - واگر ، خد .
( 4 ) - جهند ، خد . فان قويت تضادّت وان ضعفت فشلت ، ع .
( 5 ) - گفتند كه زحل ، خد .
( 6 ) - همباز ، حص .
( 7 ) - يا آفتاب ، خد .
( 8 ) - ندانستيم ، خد .
( 9 ) - با نحس ، خد . تحريف است .