و چوگانهاى زلفها كه بازى كرد عقلهاى مردمان را مانندك گوىها .
و شفاها كحقاق اطبقت * من يواقيت على درّ ثمين
و لبها چو حقّهها كه فراز كرده شده از ياقوتها ، بر مرواريد بيشبها .
بابى من جدت بالنّفس له * و هو بالطّيف على ضعفى ضنين
فدا باد پدر من مر آنكس را ، كه جوانمردى كردم به تن مرو را و وى بهخيال با سستى من بخيل است ؛ يعنى نمىتواند ديد كه خيال را ببينم .
ذكره عندى مقيم راهن * و فؤادى عنده ثاو رهين
ياد وى نزد من هميشه دائم است ، و دل من نزد او مقيم دائم است .
ناعم بالوهم يدمى خدّه * غير انّ القلب صخر لا يلين
نازك است به انديشه خونآلود مىشود رخ او جز آنكه دل وى سنگ است كه نرم نمىشود .
العميد علىّ بن الحسن الباخرزىّ :
يقولون : سعدى اساءت اليك * و سعدى بهجرانها محسنة
مىگويند : سعدى - يعنى زنى - بد كرده است با تو ، و سعدى به جدائى خويش نيكوئىكننده است .
لانّى قد ازددت عمرا به * فيومى شهر و شهرى سنة
زيرا كه بهدرستى من زيادى يافتم زندگى به دو ، روز من ماه است ، و ماه من سال است .
صفىّ الملك علىّ بن محمّد الخاتونىّ :
يا دار اين قطين الحىّ يا دار * حيّاك مر تجز الانواء مدرار
اى سراى كجااند مقيمان قبيله . اى سراى تحيّت دهاد ترا ابرى كه بارانهاى وى رجز گويند ريزان ؛ يعنى رعد .
( 28 )
اين الاحبّة كيف الحال ما صنعت * يد النّوى بهم يا دار يا دار
كجااند دوستان ، چگونه است حال ايشان ، چه كرده است دست جدائى به ايشان ، اى سراى ، اى سراى .