قلت : انّ الخمر مخبثة * قال حاشاها من الخبث « 1 »
بگفتم : بهدرستى مى جاى پليدى است گفت دورى باد وى را از پليدى .
قلت : فالارفاث تتبعها * قال : طيب العيش فى الرّفث « 2 »
بگفتم : فحشها در پس وى مىآيد ، بگفت : خوشى زندگانى در فحش گفتن است .
قلت : منها القىء قال : نعم « 3 » * شرفت عن مخرج الحدث
بگفتم : از وى است قى كردن . بگفت : آرى ، شريف شده است وى از راه برون آمدن . . .
و سأسلوها فقلت : متى ؟ * قال : عند الكون فى الحدث « 4 »
و برون خواهم آمدن از عشق وى ، گفتم : چه وقت ؟ گفت : به نزديك بود در . . .
( 26 ) و قال ايضا :
اعيذك انّ حبّك قد تولّى * و انّ القلب منه قد تخلّى
پناه مىدهم ترا ، بهدرستى دوستى تو روى گردانيده بود ، و بهدرستى دل از دوستى تو دست بداشته بود .
فمن ابكى غداة النّفر عينى * سواك ففاض دمعى و استهلّا
كيست بگريانيد در بامداد رفتن از منا چشم مرا جز تو ؟ بريخته شد اشك من و شرفه « 5 » برآمد از ريختن وى .
ذكرتك حيث ينسى كلّ حبّ * و يصبح كلّ صبّ قد تسلّى
ياد كردم ترا ، در آنجا كه فرامشت مىشود هر دوستى ، و مىبشود هر عاشقى برون آمده از عشق .
و قلت : هناك للقلب المعنّى * صحوت من الغرام فقال : كلّا
و بگفتم : آنجا مر دل رنجانيده را به هوش آمدى از عشق ، گفت : اين سخن مگوى .
هامش
( 1 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 315 ، س 4 .
( 2 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 315 ، س 4 .
( 3 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 315 ، س 5 « أجل » .
( 4 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 315 ، س 6 .
( 5 ) . شرفه : « صداى پا خصوصا و هر صدائى را عموما . . . » برهان . در داستان دوستى باغبان و بوزينه در فرايد السّلوك آمده : « باغبان از شرفهء تجاذب او بر زمين بيدار شد . »