آهسته باش تو ( زن ) ديدن دل مر شكيبائى را پس از شما - و سوگند بر حقّ تو ( زن ) - ديدن آتش است ، مر سرما را ، بدان تو ( زن ) .
( 25 )
عذيرى من ضحك غدا سبب البكا * و من جنّة قد اوقعت فى جهنّم
بيار كسى را كه معذور دارد مرا از خندهاى كه شده است سبب گريستنى ، و از بهشتى كه بينداخته است در دوزخ .
زعمت بانّى قد سلوت و هذه * اراجيف من عزمه قتل مسلم
دعوى كردى كه بهدرستى من برون آمدم از عشق و اينها چيزهاى نادرست آنكس است كه در عزم اوست كشتن مسلمان .
على ذا فدومى اجرمى و تجرّمى * و بكّى و ابكى و اظلم و تظلّم بى « 1 »
برين هميشه باش تو ( زن ) گناه مىكن تو ( زن ) و گناه برمىنه و مىگرى و مىگريان و ستم مىكن و از ستم مىنال .
كأنّك لا تروين بيتا لشاعر * سوى بيت من لا يظلم النّاس يظلم « 2 »
گوئى كه تو ( زن ) ، روايت نمىكنى بيتى را مر شاعرى را جز بيت هركه ستم نكند بر مردمان ستم كرده شود بر وى .
تعلّمت فعل الدّهر ثمّ سبقته * فانسانى التّلميذ فعل المعلّم
بيآموختى تو ( زن ) كردار روزگار را آنگاه پيشى گرفتى از وى فراموش گردانيد مرا شاگرد ، كردار آموزنده .
الخطيب معين الدّين الحصكفىّ : هو منسوب الى حصن كيفى من بلاد ديار بكر
و خليع بتّ اعذله * و يرى عذلى من العبث « 3 »
و بسا رندا ، شب گذاشتم وى را ، مىنكوهيدم و مىبديد نكوهيدن مرا او بازى .
هامش
( 1 ) . بهنظر مىرسد كه بيت فوق بايد چنين بوده باشد :على ذا فدومى اجرمى و تجرّمى * و بكّى و ابكى و اظلمى و تظلّمى( 2 ) . اشاره است به بيت ذيل از معلّقهء زهير بن ابى سلمى المزنى :و من لم يذد عن حوضه بسلاحه * يهدّم و من لا يظلم النّاس يظلم« معلقات ع ، ص 95 »
( 3 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 315 ، س 2 .