بديع التّرك الاجىّ :
سقى الرّملة الوعساء من ايمن الحمى * دوالج القت بركها فارجحنّت « 1 »
آب دهاد تودهء ريگ نرم را ، از دست راست بازداشت جاى ، ابرهاى گرانبار ، كه فرو فكند سينهء خود را كه فرومىگيرند .
لها ضحكة الزّنجىّ ان هى ابرقت * و ان رعدت كانت كثكلى ارنّت
مر آن ابرها راست خندهء مرد زنگى ، اگر درفشد از برق آنها و اگر رعد بيارند بوند چو زن بچه مرده كه بانگ كرد .
( 30 )
خليلىّ من عليا هوازن بلّغا * سلامى الى سلمى بحيث ابنّت
اى دو دوست من ، از بلندترين قله هوازن ، برسانيد سلام مرا بهسوى سلمى - يعنى مر زن را - به آنجا كه مقيم شده است .
و قولا لها : ما بال قلبك قد قسا * على نفس صبّ فى هواك تعنّت ؟
و بگوئيد شما هردو مرو را : چگونه است كار دل تو كه سخت شده است بر تن عاشقى كه در عشق تو رنج ديده است ؟
تمنّت سليمى « 2 » ان اموت صبابة * و اهون شىء عندنا ما تمنّت
آرزو برد سليمى كه بميرم از عشق ، و آسانترين چيزى نزديك ما آنچه آرزو برده است .
و ظنّت بانّا قد سلونا من الهوى * فشحّت علينا بالوصال و ضنّت
و گمان برد كه بهدرستىكه « 3 » ما برون آمديم از عشق ، بخيلى كرد بر ما بهوصل و ضنّت كرد . « 4 » .
و باح بسرّى ادمعى فتيقّنت * بانّ هوى غير الّذى هى ظنّت
و آشكار كرد راز مرا اشكهاى من ، يقين كرد كه بهدرستى عشق جز آن است كه وى گمان برد .
هامش
( 1 ) . ارجحنّ : « اتسع و انبسط . يقال : ارجحنّ الجيش » المعجم الوسيط .
( 2 ) . در بيت اوّل اسم آن زن « سلمى » است ولى در اين بيت « سليمى » است كه مصغر آن مىباشد .
( 3 ) . با توجّه به قرينهها « كه » زائد بهنظر مىرسد .
( 4 ) . ضنّ به : « بخل » اقرب .