تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بدائع الملح ( نوهاى نمكين ) ( فارسى ) — صفحة 33

مساهمون:

ص٣٣
اى خوشا و دوستا نجد و خنكى شامگاه او و زندگانئى كه مانديم او را در فراخىهاى وى خوش و فراخ .
لعمر ظباء بالعقيق اوانس * لقد صدن منّى باللّوى اسدا وردا
سوگند بر آهوانى در عقيق انس گرفته به ايشان ، شكار كردند از من در آنجا كه تودهء ريگ تنك مىشود ، شيرى گلگون .
و لو لم يساقطن الحديث كأنّما * يشعشعن بالخمر المعتّقة الشّهدا
و اگر نيفكندندى حديث را ، گوئى مىبياميزند به مى كنانه عسل را .
منعت فؤادى ان يباح له حمى * و صنت دموعى ان افضّ لها عقدا
بازداشتمى دل خويش را كه مباح كرده شود مرو را بازداشت جاى و نگاه داشتمى اشك‌هاى خويش را كه پراكنده كردمى مر اين اشك‌ها را در مرسلهء مرواريدى . و قال ايضا :
اذا شكوت هواها قالت علىّ بفلس * يا سائلى كيف تمسى اخو الهوى كيف يمسى
چو گله كنم از دوستى وى ( زن ) بگويد وى ( زن ) بر من به نيستى ، اى پرسندهء من چگونه شبانگاه مىكنى ، برادر عشق چگونه شبانگاه مىكند .
انّى لا دهش حتّى اكاد انكر نفسى * ابيت و العشق قيدى و رقعة الارض حبسى
به‌درستى من حيره مىشوم تا چندان‌كه نزديك بوم كه انكار مىكنم تن خويش را شب مىگذارم و عشق بند من است و تنهء زمين زندان من است . الاستاذ ابو بكر الخوارزمىّ :
اغرّك يوم البين منّى تبسّمى * فشيّعت سهما فى فؤادى باسهم
فريفت ترا ( زن ) در روز جدائى از من خندهء من ، دمادم « 1 » فرستادى از پى تيرى در دل من تيرهائى را .
رويدك عهد القلب بالصّبر بعدكم * و حقّك عهد النّار بالبرد فافهمى
هامش
( 1 ) . دمادم : « بمعنى متعاقب و پىدرپى يكديگر باشد » برهان . فرخى گويد : « جمازه‌ها را در آن باديه دمادم كرد . . . » فتح سومنات .