چو ستم كند گردش روزگار در آفريدگان و از حدّ درگذرد ، نيست بر آن گردش روزگار جز عطاء ايشان داد دهنده .
فالسنهم وقف على الصّدق و الوفا * و ايمانهم وقف على الجود و الرّفد
زبانهاى ايشان وقف است بر راستى و بر وفا و دستهاى ايشان وقف است بر جوانمردى و عطاء .
صاحب الكتاب :
تكسّبت من كدّ اليمين مآثرا * كفتنى ان اعزى الى الاب و الجدّ
كسب كردم از رنج دست راست هنرهائى را كفايت كرد مرا كه نسبت كرده شوم به سوى پدر و پدر پدر .
و ان كنت فى كلّ الفضائل واحدا * فانّى على رغم العدى امّة وحدى
و اگر باشم در جملهء هنرها يگانهاى ، بهدرستى من به خوارمندى دشمنان امّتم - يعنى گروهم - تنها من .
( 22 )
و لست به من يبغى نوالا من امرء * و ان سال من جدواه اودية الرّفد
و نيستم آنكس كه مىطلبد عطايى از كسى ، و اگرچه روان شود از عطاء وى وادىهاى عطاء .
اذا كان يطفوا غلفق المنّ و الاذى * عليها فقل لى كيف اكرع فى ورد
چو بود كه زبر آب برمىآرد چغزوارهء منّت و آزار زبر اين وادىها ، بگوى مرا چگونه دهن نهم در آبگاه ؟ يعنى آبشخور .