راى زنيد شما هردو ، كه به هوش آيم از عشق ، يا عشق سزاوارتر است بكشى عذرى عشق ، عشق و اندوه .
جنيت و بيت اللّه هل لمتيّم * خيار على الانفاس و الادمع اللّد
ديوانه شدم و به خانهء خدا ، هست عاشقى را گزيدنى بر دمها و بر اشكهاى ستيزهروى ؟
احنّ الى نجد و شوقى اليكم * بنى عامر معنى حنينى الى نجد
مىبنالم بهسوى نجد و آرزوى من بهسوى شما ، اى فرزندان عامر معنى ناليدن منست بهسوى نجد .
و قال ايضا :
و لم انس اذ غازلته قرب روضة * الى جنب حوض فيه للماء منحدر « 1 »
و فراموش نكردم آنگاه كه عشق بازى كردمى با وى نزديكى كشتزار پهلوى حوضى كه در آن حوض مر آب را جاى فروجستن بود .
و قلت « 2 » له : جئنى بورد و انّما * اردت به ورد الخدود و ما شعر
و گفتم وى را : بيار بر من گلى و بهدرستى خواستم بدان گل رخسارهها و ندانست وى .
فقال : انتظرنى رجع طرف اجىء به * فقلت له : هيهات ما لى منتظر « 3 »
بگفت : چشمدار مرا ؛ يعنى چندا گردانيدن چشمى تا بيارم آن گل را . گفتم : دور درست بايستن ، چشم داشتن نيست مرا .
فقال : و لا ورد سوى الخدّ حاضر * فقلت له : انّى قنعت بما حضر « 4 »
بگفت : و گل نيست جز رخسار آمادهاى . گفتم وى را : بهدرستى من خرسند شدم به آنچه آماده شد .
مؤيّد الملك ابو اسمعيل الكاتب :
ذكرتكم عند الزّلال على الظّما * فلم انتفع من ورده ببلال
هامش
( 1 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 109 ، س 6 .
( 2 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 109 ، س 7 : « فقلت » .
( 3 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 109 ، س 8 .
( 4 ) . وفيات ، ج 2 ، ص 109 ، س 9 .