كبد كلّما وضعت عليها « 1 » * راحتى قيل : انت قادح زند « 2 »
مراست جگرى هرگاه نهم بر وى كف خويش گفته شود : تو زنندهء چخماخى .
و قال ايضا :
تفيض نفوس باوصابها * و تكتم عوّادها ما بها
مىبريزند تنهاى ، دردهاى خويش را ، و مىپوشانند از بيمارپرسندگان خويش آنچه بر ايشان است .
و ما انصفت مهجة تشتكى * هواها الى غير احبابها
و انصاف نداد تنى كه شكايت مىكند از هواى خويش بجز دوستان خويش .
( 48 )
الا ارنى لوعة فى الحشا * و ليس الهوى بعض اسبابها
هان بنماى به من سوزشى در اندرون تهىگاه ، و نيست عشق لختى سببهاى آن سوزش .
و من شرف الحبّ انّ الرّجا * ل تشرى اذاه بالبابها
و از بزرگى دوستى كه مردان كه مىبخرند آزار وى را به خردهاى خويش .
و فى السّرب مثرية بالجما * ل تقسمه بين اترابها
و در گروه زنان ، زن توانگرى است به خوبى كه بخش مىكند آن خوبى را ميان همزادان خويش .
فللبدر ما فوق ازرارها * و للغصن ما تحت جلبابها
ماه را آنچه زبر كوركهاى پيرهن وى است ، و مر شاخ درخت را آنچه زير چادر وى است .
و كم ناحل بين تلك الخيام * تحسبه بعض اطنابها
و چند لاغرى ميان آن خيمهها است ، پندارى وى را بعض از طنابهاى آن خيمهها .
و قال ايضا :
من ذا الّذى افتى عيون المها * بانّ ما يتلف لا يغرم ؟
هامش
( 1 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 19 : « عليه » .
( 2 ) . بارودى ، ج 4 ، ص 315 ، س 19 : « زندى » .