نيست همچنان و بدان خداى كه درگذاشت از شما و مبتلا گردانيد به شما دل مرا كه نگذشت بيرون آمدن از عشق بر دل من .
و قد عشت دهرا لا ابالى من النّوى * فعلّمنى الايّام كيف ابالى
و بزيستم روزگارى باك نمىداشتم از جدائى ، بياموخته است مرا روزگار كه چگونه باك دارم .
و قال ايضا :
اجيراننا بالجزع كيف خلصتم * نجيّا و اخفيتم حديثكم عنّى ؟
اى همسايگان ما در كشت وادى چگونه خالص شديد رازكنندگان و پنهان كرديد سخن خويش را از من ؟
و قد سمعت اذناى نجوى فراقكم * فلا ابصرت عيناى ما سمعت اذنى
و بشنيده است هردو گوش من راز جدا شدن شما ، مبينادا هردو چشم من آنچه شنيده است گوش من .
( 52 )
احذّركم طوفان دمعى فبدّلوا * اذا ارف البين الرّكائب بالسّفن
مىترسانم شما را از طوفان اشك خويش ، بدل كنيد چو گرديده شود جدائى اشتران را به كشتىها .
و قال ايضا :
اقول لانضاء الغرام عشيّة * ببصرى و انضاء المطىّ بنا تخدى
مىگويم - مر لاغر كردگان بار عشق را شامگاهان به بصرى و اشتران لاغر ما را مىدوانيد - :
اقيموا صدور العيس استخبر الصّبا * عن الحىّ بالجرعاء ما فعلوا بعدى ؟
راست كنيد سينههاى اشتران را تا خبر طلبم از باد صبا از قبيله در جاى سنگريزهناك كه چه كردند ايشان پس از من ؟
و من طول الفى للهوى و رياضتى * لنفسى على قرب الاحبّة و البعد
و از درازى آموختن با عشق و از رام كردن خود مر تن خويش را به نزديك دوستان و به دور .