ياد كردم من شما را پيش آب خوشگوار بر تشنه ، تشنه شكسته نشدم از آبخور به اندازهاى كه دهان تر كند .
و حدّثت نفسى بالامانىّ ضلّة * و ليس حديث النّفس غير ضلال
و سخن گفتم با تن خود به آرزوها از گمراهى و نيست سخن تو جز گمراهى .
( 51 )
اواعدها قرب اللقاء و دونه * مواعيد دهر مولع بمطال
وعده مىدهم تن خويش را نزديكى ديدار ، و پيش او وعدههاى روزگارست حريص به دفع .
يقرّ بعينى الرّكب من نحو ارضكم * يزجّون عيسا قيّدت بكلال
روشن مىكند چشم مرا اشترسواران از جانب زمين شما كه مىبرانيد [ ند ] اشترانى بند كرده شدند بهماندگى .
اطارحهم جدّ الحديث و هزله * لاحبسهم عن سيرهم بمقالى
برمىاندازم با ايشان سخن جدّ و هزل وى تا بازدارم ايشان را از راه رفتن ايشان به سخن خويش .
اسائل عمّن لا احبّ و انّما * اريدكم من بينهم بسؤالى
مىپرسم از آنكس كه دوست نمىدارم ، و بهدرستى دوست مىدارم شما را از ميان ايشان به سؤال خويش .
و يعثر ما بين الكلام و رجعه * لسانى بكم حتّى ينمّ بحالى
و مى . . . « 1 » در ميان سخن و بازگردانيدن او زبان من بر شما تا چندانى كه غمز مىكند حال مرا .
و اطوى على ما تعلمون جوانحى * و اظهر للعذّال انّى سالى
و درمىنوردم بر آنچه شما مىدانيد استخوانهاى پهلوى خويش ، و پيدا مىكنم مر ملامتكنندگان را كه بهدرستى من برون آيندهام از عشق .
فلا و الّذى عافاكم و ابتلى بكم * فؤادى ما اجتاز السّلوّ ببالى
هامش
( 1 ) . احتمالا « و مىبشتابد » .