گفته مىشود : استوى لفلان أمره ، وقتى كه كارهاى شخص ، مستقيم و پابرجا شود ، پس از آنكه كژى و ناروايى در آن بوده باشد ، و از اين قبيل است شعر طرماح بن حكيم :
طال على رسم مهدّد ابده * و عفا و استوى به بلده
« روزگار او بر ويرانهها دوام يافت و از بين رفت و سپس شهر و آبادىاش بر آن استوار شد . »
در اين شعر استوى به ، به معناى « استقام به » آمده است .
ج - يكى از معانى « استواء » روآوردن به چيزى براى كارى است ، همانند استوى فلان على فلان بما يكرهه و يسوءه بعد الاحسان اليه : « امر ناپسند و غير مطلوبى به فلانى رو كرد ، پس از آنكه به او احسان كرده بود . »
د - به معناى چيزى را در قبضه گرفتن و بر آن مسلط شدن ، مثل : استوى فلان على المملكة : « فلانى زمام كشور را به دست گرفت و بر آن تسلّط يافت . »
ه - جاى گرفتن و بالا رفتن : استوى فلان على سريره : « فلانى بر تخت خود جاى گرفت و بالا رفت » و بهترين معنا در سخن خداوند :
. . . ثُمَّ اسْتَوى إِلَى السَّماءِ فَسَوَّاهُنَّ . . .
« 1 » ، « همين است كه خداوند بر آسمان اشراف و برترى يافت است ، پس به قدرت خود آنها را مرتب كرد و هفت آسمان ساخت . »
شگفت از كسى است كه معناى به دست آمده از كلام عرب در تأويل اين آيه را كه همان بلندى و رفعت يافتن است ، منكرشده ، به اين دليل كه پيش خود خيال كرده است ، لازمهء اين معنا اين است كه خداوند بعد از آنكه زير آسمانها بوده بلندشده و بالاى آنها آمده ، لذا از اين تأويل زشت ! آيه را به تأويلى كه خود جعل كرده ، برده است ، امّا در عين حال از آنچه مىترسيده نجات نيافته است . ازاينرو به ايشان گفته مىشود : شما كه مىگوييد معناى استوى ، اقبل است ، از خودتان سؤال مىكنيم آيا خداوند اوّل پشت به آسمان كرده و سپس به آن روآورده است ؟ و اگر بگوييد : اينروآوردن جنبهء فعلى و مادّى نداشته ، بلكه مراد اقبال معنوى است ، در پاسخ مىگوييم : معناى علو و ارتفاع
هامش
( 1 ) - بقره / 29 .