تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 62

مساهمون:

ص٦٢
از اينكه به زبان حبشى صحبت كردم . گفتم : آرى به خدا قسم . فرمود : تعجب نكن آنچه از كار من بر تو پنهان است خيلى خيلى عجيب‌تر است ، آنچه شنيدى مثل اين بود كه يك پرنده‌اى از اقيانوسى قطره‌اى آب با منقار خود بردارد آيا آن قطره آب كه پرنده برميدارد از دريا كاسته مىشود ؟ امام نيز چون درياى بىكرانى است كه قدرت و اطلاع او پايان‌پذير نيست و كارهاى شگفت‌انگيز او از دريا بيشتر است . خرايج : بدر غلام حضرت رضا گفت : اسحاق بن عمار خدمت موسى بن جعفر رسيده نشست . در اين موقع مردى خراسانى اجازه ورود خواست وارد شد و با لهجه‌اى صحبت كرد كه هرگز نشنيده بودم شبيه صداى پرندگان . حضرت موسى بن جعفر با همان زبان خودش جوابش را داد تا صحبت آنها تمام شد از جاى حركت كرده رفت . عرضكردم : آقا من تاكنون چنين زبانى را نشنيده بودم ، فرمود : اين زبان گروهى از مردم چين است - فرمود : تعجب كردى كه به زبان خودش صحبت كردم گفتم : جاى تعجب است . فرمود : از اين شگفت‌انگيزتر به تو ميگويم امام زبان پرنده و هر موجود صاحب روح را كه خدا خلق كرده ميداند بر امام چيزى پوشيده نيست . خرايج - ص 201 - على بن ابى حمزه گفت : روزى موسى بن جعفر عليه السّلام دست مرا گرفت از مدينه خارج شديم به طرف بيابان در بين راه برخورد كرديم به مردى از اهالى مغرب سر راه نشسته گريه مىكرد در مقابلش يك الاغ مرده قرار داشت بارهايش نيز روى زمين ريخته بود امام عليه السّلام فرمود : چه شده . گفت : با دوستان و رفيقانم عازم مكه بوديم در اين محل الاغم مرد من ماندم آنها رفتند اكنون متحيرم چه بكنم . وسيله‌اى ندارم كه بار خود را با آن حمل كنم ، امام عليه السّلام فرمود : شايد نمرده باشد . گفت : آقا به من رحم نمىكنيد كه با من شوخى ميكنيد . فرمود : من يك دعاى خوبى دارم . مغربى عرضكرد : آقا اين گرفتارى كه دارم كافى نيست كه مرا مسخره ميكنيد . موسى بن جعفر عليه السّلام
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 62 | العلامة المجلسي / موسى خسروى