تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 63

مساهمون:

ص٦٣
نزديك الاغ رفت لبهايش بكلمات حركت نمود كه من نشنيدم . چوبى كه روى زمين بود برداشت صدائى بر او زد الاغ صحيح و سالم از جاى حركت نمود . فرمود : آقاى مغربى در اينجا مسخره‌اى هم وجود داشت ؟ زود خود را بدوستانت برسان ما رفتيم و او را گذاشتيم . على بن ابى حمزه گفت : يك روز در مكه سر چاه زمزم بودم كه چشمم به آن مرد مغربى افتاد همين كه مرا ديد دويده پيش من آمد و دستم را بوسيده از شادى و سرور گفتم حال الاغت چطوره گفت : به خدا قسم صحيح و سالم است نفهميدم آن مرد كه خدا منت گذاشت و برايم رساند اهل كجا بود و از كجا آمد كه الاغ مرا زنده نمود ، گفتم تو كه به مقصود خود رسيدى ديگر چه كار دارى از كسى مىپرسى كه نميتوانى او را بشناسى . خرايج : ابو خالد زبالى گفت : حضرت موسى بن جعفر بزباله آمد با گروهى از مأموران مهدى خليفه عباسى كه آنها را مأمور كرده بود موسى بن جعفر را بياورند . به من دستور داد برايش چيزهائى بخرم نگاه كرد ديد افسرده هستم . فرمود : ابو خالد چرا افسرده هستى گفتم براى همين كه مىبينم ترا مىبرند پيش اين ستمگر و اطمينانى به او نيست . فرمود : ناراحت نباش از او به من آزارى نميرسد ، در فلان روز منتظر من باش در سر راه پيوسته روزشمارى ميكردم تا آن روز رسيد رفتم بر سر راه اما تا غروب آفتاب كسى را نديدم به شك افتادم ، ناگاه چشمم بشخصى افتاد كه مىآيد وقتى نزديك شد ديدم موسى بن جعفر عليه السّلام سوار بر قاطرى است نگاهى به من نموده فرمود : مبادا شك كنى عرض كردم : آقا مقدارى شك برايم پيدا شده فرمود يك بار ديگر مرا مىبرند ديگر بر نميگردم و از دست آنها خلاصى ندارم ، همانطور كه گفته بود ، شد . خرايج - خالد بن نجيح گفت : به حضرت موسى بن جعفر گفتم دوستان از كوفه آمده‌اند ميگويند مفضل خيلى مريض است اگر دعائى بفرمائيد خوب است فرمود راحت شد . اين فرمايش امام سه روز پس از مرگ او بود .