بعد از نماز مغرب خدمت آن جناب رسيدم فرمود :
فَاخْلَعْ نَعْلَيْكَ إِنَّكَ بِالْوادِ الْمُقَدَّسِ
كفش از پاى در آورده نشستم ، سفره گسترده شد حلوا آوردند با هم خورديم ، سفره را برداشتند ، نشستيم بصحبت كردن ، چرت مرا گرفت ، فرمود :
برو بخواب تا من براى نماز شب برخيزم . من خوابيدم تا امام از نماز شب فارغ شد بعد مرا بيدار كرده فرمود : حركت كن وضو بگير نماز شب بخوان ولى مختصر .
وقتى نماز شب را تمام كردم نماز صبح را هم خواندم .
فرمود : على كنيزم حالت زايمان به او دست داد او را بردم به ثعلبيه مبادا مردم صدايش را بشنوند . در آنجا همان پسرى كه برايت از سخاوت و كرم و شجاعتش صحبت كردم متولد شد . على بن ابى حمزه گفت : من زنده بودم تا آن پسر بزرگ شد به خدا قسم همانطور كه فرمود ، بود .
توضيح : اينكه فرمود : در ميان خانواده من سخاوتمندتر و شجاعتر از او نيست منظورش غير حضرت رضا از ساير فرزندان نبود .
خرايج : على بن ابى حمزه گفت : خدمت موسى بن جعفر عليه السّلام بودم سى نفر غلام حبشى كه برايش خريده بودند آمدند . يكى از آن غلامان كه زيبا بود با زبان مادرى خود صحبت كرد ، امام عليه السّلام با همان لهجه جواب او را داد خود آن غلام و ديگران تعجب كردند خيال ميكردند زبان آنها را نمىفهمد . امام عليه السّلام به او فرمود : من مقدارى پول در اختيار تو ميگذارم بهر كدام سى درهم بده . از خدمتش خارج شدند به يكديگر ميگفتند : اين آقا به زبان ما بهتر از خود ما صحبت ميكرد اين نعمتى است كه خدا بما ارزانى داشته .
على بن ابى حمزه گفت : پس از خارج شدن آنها عرضكردم : يا ابن رسول اللَّه با اينها به زبان حبشى صحبت كردى فرمود : بلى . گفتم : به آن غلام امتيازى بخشيدى كه پول را در اختيار او گذاشتى ؟ فرمود : بلى به او گفتم : دوستان خود را نصيحت كند و در هر ماه بهر كدام سى درهم بدهد چون وقتى او صحبت كرد از همه واردتر بود و پسر پادشاه آنها است او را رئيس اينها قرار دادم و سفارش كردم هر چه احتياج داشتند از او بگيرند با تمام اينها او غلام درستى است فرمود : بنظرم تعجب كردى