مناقب شهر آشوب : بيان بن نافع تفليسى گفت : پدرم را با زنان و خانواده در مكه گذاشتم . خودم براى زيارت موسى بن جعفر رفتم همين كه خدمت آن جناب رسيدم خواستم سلام كنم فرمود : حجت قبول باشد خدا ترا اجر بدهد در بارهء فوت پدرت هم اكنون از دنيا رفت فورى برگرد و كار دفن و كفن او را ترتيب ده من از اين حرف متحير ماندم وقتى آمدم پدرم هيچ ناراحتى نداشت .
فرمود : پسر نافع ايمان ندارى ؟ من برگشتم ديدم زنها بر سر و صورت خود ميزنند پرسيدم چه خبر است ؟ گفتند پدرت از دنيا رفت .
ابن نافع گفت : رفتم پيش امام تا بپرسم ثروتى را كه پدرم مخفى كرده و به من نشان داده چه كنم ، و فرمود هر چه پنهان كرده بيرون آور ( و بين ورثه تقسيم كن ) فرمود : پسر نافع اگر در دل چنين و چنان فكر كردى ( نبايد تعجب كنى و چنين فكرى بنمائى ) زيرا من جنب اللَّه و كلمهى باقيه و حجت بالغهى او هستم .
مناقب شهر آشوب - ج 3 ص 409 - ابو على پسر راشد و ديگران در ضمن يك خبر طولانى گفتند كه گروهى از شيعيان نيشابور اجتماع كردند و محمّد بن على نيشابورى را انتخاب نمودند كه بمدينه برود . سى هزار دينار و پنجاه هزار درهم و مقدارى پارچه در اختيار او گذاشتند شطيطه نيشابورى يك درهم با تكه پارچهاى ابريشمى كه خودش رشته و بافته بود و چهار درهم ارزش داشت آورد گفت : خدا از حق شرم ندارد ( إنّ اللَّه لا يستحيى من الحق ) درهم او را كج كردم « 1 » ورقههائى آوردند در حدود هفتاد عدد كه در هر كدام يك مسأله بود سر صفحه مسأله را نوشته بودند و پائين صفحه سفيد بود تا جواب نوشته شود من دو تا دو تا آن كاغذها را بهم پيچيدم و روى هر دو كاغذ سه نخ بستم روى هر نخى يك مهر زدند ، گفتند : يك شب در اختيار امام ميگذارى و صبح جواب آنها را دريافت ميكنى اگر ديدى پاكتها سالم است و مهر آن بهم نخورده پنج عدد را باز كن در صورتى كه بدون باز كردن نامهها و بهم -
هامش
( 1 ) چون نميتوانست آن يك درهم را در كيسهى مخصوصى بگذارد لا جرم براى نشانه آن را كج كرد .