همچنين تمام خانواده شما پراكنده و متفرق ميشوند و مورد سرزنش دشمنان و ترحم دوستان قرار ميگيرند ، همين خيال را در دلت نميكردى ؟
گفتم : از آنچه در دل خيال ميكردم استغفار مينمايم . دو سال تمام نشد كه منصور مرد برادرش نيز پس از يك ماه و تمام خانوادهاش از دنيا رفتند آنهائى كه باقيماندند فقير و پراكنده شدند بطورى كه محتاج بكمك و صدقه شدند .
خرايج : واضح گفت : حضرت رضا فرمود : پدرم موسى بن جعفر عليه السّلام به حسين بن علاء فرمود : برايم كنيزى از اهالى نوبه خريدارى كن . حسين گفت : به خدا كنيز زيبائى را مىشناسم كه از بهترين كنيزان نوبه است ، اما يك عيب دارد و گر نه براى شما همان كنيز را ميخريدم . فرمود : چه عيب ؟ ! گفت : نه او زبان شما را ميفهمد و نه شما زبان او را .
امام عليه السّلام تبسمى نموده فرمود : برو او را خريدارى كن . حسين گفت :
وقتى كنيز را آوردم موسى بن جعفر عليه السّلام با زبان خودش از او پرسيد : نام تو چيست ؟ گفت : مونسه . فرمود : به خدا تو مونس هستى ولى اسم ديگرى داشتى .
اسم تو قبلا حبيبه نبود ؟ گفت : صحيح است .
آنگاه فرمود : پسر ابى علا به زودى از او فرزندى متولد خواهد شد كه در ميان خانوادهى من كسى از او سخاوتمندتر و شجاعتر و عابدتر نيست . عرضكرد : آقا اسمش را چه ميگذارى تا من بشناسم او را . فرمود : ابراهيم .
على بن ابى حمزه گفت : من در منى بودم موسى بن جعفر عليه السّلام نيز آنجا تشريف داشت كسى را پيش من فرستاد كه در ثعلبيه بيا پيش من « 1 » خدمت آن جناب رسيدم خانوادهاش نيز بهمراهش بودند با عمران خادمش . فرمود : از اين دو پيشنهاد كدام را بيشتر دوست ميدارى ، اقامت در اينجا يا در مكه ؟ گفتم : هر كدام را شما دوست داشته باشى . فرمود : مكه براى تو بهتر است . بعد مرا فرستاد در خانه خودش در مكه .
هامش
( 1 ) يكى از منزلهاى راه مكه است كه قبلا ده بوده خراب شده است .