تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 59

مساهمون:

ص٥٩
مطلبى كه قرار است پنهان كنى سبب ناراحتى براى آنها بشوى هرگز ان شاء اللَّه چنين كارى نميكنى اول سرّى كه به تو ميسپارم اينست كه در همين چند شب من از دنيا خواهم رفت نه از اين پيش آمد ناراحتم و نه پشيمان و نه ترديدى در تقدير و قضا و قدر حتمى خدا دارم و مطالب بسيار ديگرى فرموده بود بالاخره در همان روزها امام عليه السّلام از دنيا رفت . خرايج - صالح بن واقد طبرى گفت : خدمت موسى بن جعفر عليه السّلام رسيدم فرمود : صالح ! هارون ستمگر ترا خواهد خواست از من جستجو مىكند بگو او را نمىشناسم ترا زندانى خواهد كرد وقتى وارد زندان شدى اين طور دعا كن بگو كسى را كه ميخواهى از زندان بيرون آورى خارج نما به اجازه خدا ( يعنى اى موسى بن جعفر عليه السّلام ) . صالح گفت : هارون مرا از طبرستان خواست گفت موسى بن جعفر چه شد شنيده‌ام او پيش تو بوده . گفتم من موسى بن جعفر را نميشناسم تو يا امير المؤمنين بهتر ميشناسى و از مكانش اطلاع دارى . دستور داد مرا زندانى كنند . به خدا قسم يك شب نشسته بودم زندانيان همه در خواب بودند ناگهان چشمم بموسى بن جعفر افتاد فرمود : صالح عرضكردم : بلى آقاى من فرمود : اينجا افتادى ؟ گفتم : آرى فرمود : حركت كن برويم از پشت سر من بيا ، از جاى حركت كرده خارج شدم در بين راه عرضكردم : آقا از دست اين ستمگر بكجا پناه ببرم فرمود برو به همان شهر خودت او هرگز دستش به تو نميرسد . صالح گفت : برگشتم بطبرستان ديگر از من جستجو نكرد و يادش نيامد كه مرا زندانى كرده . خرايج - اسحاق بن منصور از پدر خود نقل كرد كه گفت : شنيدم موسى بن جعفر بيكى از دوستانش تاريخ مرگش را اطلاع ميدهد من در دل با خود گفتم : اين شخص مرگ دوستانش را هم ميداند ! ! به من توجه نموده گفت : هر كار لازم است بكن كه عمر تو نيز در حال تمام است بيش از دو سال ديگر زنده نيستى برادرت هم يك ماه بعد از تو ميميرد