چه بكنم . ناگاه درب خانه را كوبيدند وقتى درب را باز كردم على بن ابى حمزه بود او را در بغل گرفتم سلام كرده ، گفت به كار بده نامه مولايم را . گفتم : بسيار خوب هم اكنون عازم بودم كه خدمت شما برسم گفت : بده ميدانم ديشب وارد شدى .
نامه را به او سپردم گرفت و بوسيد روى چشمهاى خود گذاشته شروع بگريه كرد .
گفتم چرا گريه ميكنى ( قال : شوقا الى سيدى ) گفت : به جهت كمال اشتياقى كه به زيارت آقايم دارم .
نامه را گشود و خواند گفت : به كار دكانت را دزد زده گفتم بلى ، گفت :
هر چه داشتى بردهاند . گفتم : بلى .
گفت : خدا برايت رسانده ، مولاى من و تو موسى بن جعفر عليه السّلام به من دستور داده معادل زيانى كه به تو رسيده ، چهل دينار به تو بدهم وقتى بررسى كردم آنچه برده بودند چهل دينار ميشد نامه را گشود در آن نوشته بود به به كار معادل آنچه از او دزديدهاند كه چهل دينار است بده .
خرايج : اسحاق بن عمار گفت : وقتى هارون الرشيد موسى بن جعفر را زندانى كرد ابو يوسف و محمّد بن حسن دوستان ابو حنيفه براى ديدن آن آقا وارد زندان شدند . يكى از آنها به ديگرى گفت خارج از يكى دو صورت نيست يا ما با موسى بن جعفر برابريم اگر چنين نباشيم شبيه هم هستيم . در اين موقع مردى كه زندانبان بود وارد شده گفت : كشيك من تمام شده ميخواهم بروم اگر چيزى ميخواهيد بفرمائيد كه در نوبت بعد برايتان بياورم . فرمود : نه ، چيزى نميخواهم . زندانبان كه رفت امام عليه السّلام به ابو يوسف فرمود : چقدر شگفتانگيز است اين مرد تقاضا دارد كار خود را به او مراجعه كنم كه در برگشتن انجام دهد با اينكه امشب خواهد مرد .
آن دو از جاى حركت كردند يكى به ديگرى گفت : ما آمديم از واجب و مستحب بپرسيم اما او اكنون خبر از غيب ميدهد . يك نفر را بهمراه زندانبان كردند تا خبر بگيرد كار آن مرد امشب بكجا منتهى مىشود و فردا اطلاع دهد . آن شب را در مسجدى كه نزديك خانه او بود خوابيد .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 57
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٧