يك روز روى نردبان بودم . چشمم بآقا موسى بن جعفر عليه السّلام افتاد كه مىآيد سر به طرف من بلند كرده ، فرمود بكّار پيش ما آمدهاى بيا پائين . پائين شدم مرا بگوشهاى برد پرسيد اينجا چه كار ميكنى گفتم : تمام خرجى من از بين رفت تصميم گرفتم در مكه باشم تا وقتى مردم ميروند بعد بمدينه آمدم رفتم در مصلى تا كارى پيدا كنم آنجا ايستاده بودم كه وكيل شما آمد چند نفر را برد درخواست كردم بمنهم كار بدهد . فرمود امروز را كار كن .
فردا همان روزى بود كه پول مىدادند امام آمد و بر در خانه نشست وكيل يكى يكى صدا ميزد پول آنها را ميداد هر چه به من نزديك ميشد با دست اشاره مىكرد باش تا همه رفتند فرمود بيا جلو ، نزديك شدم كيسهاى كه محتوى پانزده دينار بود به من داد فرمود اين خرج سفر تو است تا كوفه . فرمود فردا حركت ميكنى ، عرضكردم بسيار خوب قدرت رد كردن آن جناب را نداشتم امام عليه السّلام رفت چيزى نگذشت كه پيكى آمد گفت حضرت موسى بن جعفر فرمود فردا قبل از حركت بيا پيش من .
فردا رفتم خدمت آن جناب فرمود هم اكنون حركت كن تا فيد ( منزلى است وسط راه كوفه و مكه ) با كسى برخورد نخواهى كرد بفيد كه رسيدى گروهى را خواهى ديد كه عازم كوفه هستند . اين نامه را در كوفه بعلى بن ابى حمزه ميدهى .
حركت كردم در بين راه تا فيد يك نفر را نديدم به آنجا كه رسيدم گروهى آماده بودند فردا به طرف كوفه حركت كنند ، يك شتر خريدم و با آنها روانه شدم شبانه وارد كوفه گرديدم با خود گفتم : امشب به خانه بروم بخوابم فردا صبح نامه امام را بعلى بن ابى حمزه ميرسانم وقتى وارد منزل شدم گفتند دكانم را چند روز قبل دزد برده .
فردا صبح پس از نماز در اين فكر بودم كه هر چه در دكان داشتم بردند
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 56
مساهمون: العلامة المجلسي
ص٥٦