بصائر : اسحاق بن عمار گفت : شنيدم موسى بن جعفر عليه السّلام به شخصى خبر مرگ و هنگام درگذشتش را ميداد من در دل با خود گفتم امام ميداند شيعيانش كى ميميرند .
در اين موقع با نگاهى خشمآلود فرمود : اسحاق رشيد هجرى عالم بمنايا « 1 » ( مرگها ) و بلايا ( گرفتاريها ) بود امام شايستهتر است از او كه چنين علمى را داشته باشد .
بصائر : خالد گفت : من با موسى بن جعفر عليه السّلام در مكه بودم پرسيد اينجا از دوستان شما چه اشخاصى ماندهاند ، من هشت نفر را نام بردم دستور داد چهار نفر را از مكه بيرون كنم در مورد چهار نفر ديگر چيزى نگفت .
يك روز بيشتر فاصله نشد فردا آن چهار نفر مردند و آنهائى كه بيرون رفته بودند سالم ماندند ( آن سال در مكه مرگ شيوع داشت بسيارى از مردم مردند سال 174 بود ) .
بصائر : خالد بن نجيح از موسى بن جعفر نقل كرد كه به من فرمود در سال صد و هفتاد و چهار هر حسابى با ديگرى دارى تصفيه كن تا نامه من به تو برسد هر چه پول دستت بود برايم بفرست و از كسى چيزى قبول نكن ، امام عليه السّلام به طرف مدينه رفت و خالد در مكه ماند ، پس از پانزده روز از دنيا رفت .
بصائر : على بن مغيره گفت : حضرت موسى بن جعفر بر زنى گذشت در منى كه گريه ميكرد بچههايش نيز اشك ميريختند اطراف گاو مردهاى ايستاده بودند ، نزديك شده فرمود : بندهى خدا چرا گريه ميكنى ؟
عرض كرد : چند بچه يتيم دارم كه گذران ما از شير همين گاو بود اكنون مرده است من و بچههايم بيچارهشدهايم . فرمود : ميل دارى گاو را برايت زنده كنم . گفت : آرى . امام بگوشهاى رفت دو ركعت نماز خواند و دستهاى خود را
هامش
( 1 ) در روايت ديگرى است كه به خود اسحاق نيز ميفرمايد تو خودت پس از دو سال خواهى مرد و خانوادهات به فقر مبتلا مىشوند .