تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 51

مساهمون:

ص٥١
دعاى آن جناب را نمىفهميدم . در اين موقع اشاره بشير نمود كه برو غرش مخصوصى نمود ، موسى بن جعفر ميفرمود : آمين ، آمين ، بالاخره رفت تا از نظر ناپديد گرديد امام راه خود ادامه داد من نيز در خدمتش بودم . وقتى از آن محل دور شديم من خود را به امام رسانده عرضكردم : آقا اين شير چه كارى داشت من خيلى ترسيدم كه بشما زيانى نرساند ، ولى در شگفت شدم از برخوردى كه با او داشتيد . فرمود : او شكايت ميكرد كه زايمان بر همسر من دشوار شده تقاضا ميكرد برايش دعا كنم كه خلاص شود و من نيز دعا كردم بدلم افتاد كه بچه‌اش نر است به او اطلاع دادم شير گفت : برو در امان خدا هرگز بر تو و خانواده و شيعيانت خداوند درنده‌اى را مسلط نكند من گفتم : آمين . خرايج : احمد بن عمر الحلال گفت : شنيدم اخرس پشت سر موسى بن جعفر عليه السّلام سخنان ناروا ميگفت . يك كارد خريدم و با خود تصميم گرفتم وقتى به مسجد ميرود او را بكشم بر سر راه او نشستم طولى نكشيد كه نامه‌اى از طرف موسى بن جعفر عليه السّلام برايم رسيد ، در آن نامه نوشته بود : سوگند مىدهم ترا بحقى كه بر گردنت دارم دست از اخرس بردار خداوند شرّ او را دفع مىكند خدا كافى است چند روز بيشتر نگذشت كه از دنيا رفت . خرايج : اسماعيل بن موسى گفت : ما با حضرت موسى بن جعفر براى عمره رفتيم در يكى از قصرهاى امراء فرود آمديم دستور حركت داد محملها را بستند و بعضى از زنها سوار شدند . امام عليه السّلام كه در اطاقى بود بيرون آمده جلو درب ايستاد فرمود : بارها را باز كنيد . اسماعيل گفت : چيزى مىبينيد ؟ فرمود : اكنون باد سياهى ميوزد كه شيرها را ميخواباند . باد سياهى وزيد من خودم ديدم شتر ما كه بر روى آن اطاقكى بود با برادرم احمد سوار ميشدم از جاى حركت كرد با همان اطاقك بپهلو بر زمين افتاد . خرايج : على بن يقطين گفت : من نزد هارون الرشيد بودم كه پيشكشهائى