بلند نمود دعا كرد ، بعد از جاى حركت نمود كنار گاو ايستاد و با پا او را تكان داد از جاى حركت كرده ايستاد و همين كه چشم آن زن بگاوش افتاد كه زنده شد فرياد زد : بخداى كعبه عيسى بن مريم است اين شخص .
امام در ميان جمعيت داخل شده رفت صلى اللَّه عليه و على آبائه الطاهرين .
بصائر : حماد بن عبد اللَّه فراء از معتب نقل كرده كه خبر به امام موسى بن جعفر عليه السّلام رسيد بعضى ميگويند براى موسى بن جعفر بچهاى ديده نمىشود .
يك روز اسحاق و عبد اللَّه دو برادر امام خدمتش رسيدند آن جناب با زبان غير عربى صحبت ميكرد غلام سقلابى « 1 » وارد شد با او به زبان مادريش صحبت كرد غلام رفت امام عليه السّلام پسر خود على را آورد ببرادران خويش فرمود : اين پسر من است او را در بغل گرفته بوسيدند با آن بچه به زبان خودش صحبت كرد او را برد پسر ديگرش ابراهيم را آورد با او نيز صحبتى كرد او را هم برد پيوسته يكى پس از ديگرى بچههايش را مىآورد تا پنج نفر تمام اين پنج نفر از نظر زبان و قيافه با هم فرق داشتند .
بصائر : على بن ابى حمزه گفت : يكى از ارادتمندان موسى بن جعفر خدمت امام رسيده عرض كرد : مشتاقم امروز نهار در خدمت شما باشم امام از جاى حركت نموده با او رفت وارد خانه شد و روى تختى نشست زير تخت يك جفت كبوتر بودند .
كبوتر نر اظهار علاقه كرد بماده در اين موقع صاحب خانه رفت غذا بياورد وقتى برگشت ديد امام عليه السّلام لبخند مىزند عرضكرد آقا هميشه خندان باشيد چه چيزى باعث خنده شما شده . فرمود اين كبوتر بمادهى خود اظهار علاقه مىكرد ميگفت به او : همسرم به خدا روى زمين كسى را از تو بيشتر دوست ندارم مگر همين شخصى كه روى تخت نشسته . عرض كرد : آقا مگر شما زبان پرندهها را هم ميدانيد
هامش
( 1 ) سقلاب نزديك بلاد خزر است بين بلغار و قسطنطنيه .