تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 46

مساهمون:

ص٤٦
پناه برم بقدريها يا حروريه يا مرجئه يا زيديها . در همين موقع پسر بچه‌اى كه كمتر از پنج سال داشت لباسم را كشيده گفت : بيا با تو كار دارند . گفتم : چه كسى گفت : آقايم موسى بن جعفر . داخل حياط شدم ديدم آن جناب در اطاق نشسته است كه جلو آن پشه‌بندى آويخته است . فرمود : هشام ، عرضكردم : بلى . فرمود : پيش مرجئه و قدريها نرو بيا پيش من وارد اطاق شدم . بصائر : على بن يقطين گفت : تصميم گرفتم از امام عليه السّلام سؤال كنم كه شخصى اگر جنب باشد نوره بكشد چه صورت دارد قبل از نوشتن من نامه‌اى از طرف آن جناب رسيد كه نوره باعث نظافت جنب است ولى مرد در حالى كه خضاب نموده نبايد با زن همبستر شود و نه با زنى كه خضاب نموده جمع شود . بصائر - ج 5 ص 69 - محمّد بن فلان رافعى گفت : پسر عموئى داشتم بنام حسن ابن عبد اللَّه مردى پارسا و از بهترين عبادت‌كنندگان روزگار بود ، گاهى بملاقات سلطان ميرفت با او سخنان درشت ميگفت و پند و اندرز ميداد امر بمعروف و نهى از منكر نمود چنين مرد پرهيزكارى بود سلطان سخنان او را تحمل مىنمود پيوسته با همين وضع زندگى ميكرد . يك روز موسى بن جعفر عليه السّلام وارد مسجد شد او را ديد پيش او رفته به او فرمود : چقدر من خوشم مىآيد از اين حال كه دارى و از ديدنت خوشحال ميشوم جز اينكه معرفت ندارى برو در طلب معرفت . عرض كرد : فدايت شوم معرفت چيست ؟ فرمود : برو علم دين بياموز و حديث ياد بگير . عرض كرد : از چه كسى . فرمود : از انس بن مالك و فقهاى مدينه بعد آن حديث را به من بگو تا برايت تصحيح كنم . آن مرد رفت و از آنها مطالبى گرفت آنها را براى موسى بن جعفر عليه السّلام خواند فرمود : همه اينها باطل است باز فرمود : برو معرفت طلب كن . آن مرد خيلى بدين خويش اهميت ميداد پيوسته در جستجوى امام بود تا روزى ايشان را تعقيب كرد كه ميرفت بباغ خودش در بين راه جلو آن جناب را گرفته