تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 45

مساهمون:

ص٤٥
نهايتى است كه بالاخره بايد به آن برسند . عرضكردم : ديگر در دل با خود چيزى نخواهم گفت . فرمود : چنين كارى دو مرتبه نكن . قصص الأنبياء : اسود بن رزين قاضى گفت : خدمت موسى بن جعفر عليه السّلام رسيدم مرا تا آن وقت نديده بود ، فرمود : تو از اهل سدّ هستى ؟ گفتم : اهل بابم ، باز فرمود : اهل سدّى گفتم اهل باب . فرمود : اهل سدّ هستى گفتم : بلى فرمود : آن همان سدّى است كه اسكندر ذو القرنين ساخته . بصائر : يكى از اصحاب گفت : خدمت موسى بن جعفر رسيدم تب داشت و رو به ديوار داشت نسبت بيكى از خويشاوندان خود بدگوئى ميكرد . من در دل با خود گفتم اين امام و پيشوا و بهترين فرد روى زمين است ما را سفارش بصله رحم مىكند خودش نسبت بخويشاوند خويش چنين ميگويد . در اين موقع صورت از ديوار برگردانده فرمود : آن نيكى بخويشاوند كه شنيده‌اى همين است كه من انجام مىدهم زيرا وقتى در باره او چنين گفتم حرفش را باور نخواهند كرد وقتى چنين نگويم بدگوئيهائى كه از من مىكند باور ميكنند . بصائر : هشام بن سالم گفت : رفتم پيش عبد اللَّه بن جعفر ، موسى بن جعفر نيز حضور داشت كه جلوش آينه‌اى قرار داشت ردائى پوشيده بود و پيراهنى در تن داشت رو بجانب عبد اللَّه برادر موسى بن جعفر نموده شروع كردم بسؤال كردن تا صحبت زكات شد . در اين مورد سؤال كردم گفت : از زكات ميپرسى . هر كس چهل درهم داشته باشد بايد يكدرهم بدهد . بسيار در شگفت شدم . گفتم : ميدانى كه من ارادتمند شما خانواده هستم و خدمت پدرت ارادت داشته‌ام از آن جناب نوشته‌هائى دارم . اگر مايلى برايت بياورم گفت بسيار خوب بياور . من از آنجا خارج شده پناه بقبر پيغمبر بردم عرضكردم : يا رسول اللَّه بكه