تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 173

مساهمون:

ص١٧٣
عمر بن يزيد گفت : براى مرتبه سوم هشام از من تقاضا كرد برايش اجازه بخواهم خدمت امام رسيده اجازه خواستم فرمود : در فلان محل حيره منتظر من باشد فردا صبح ان شاء اللَّه يك ديگر را خواهيم ديد وقتى به آن طرف رفت . پيش هشام آمدم و جريان را گفتم بسيار خوشحال شد قبل از امام به آن محل رفت بعد كه هشام را ملاقات كردم پرسيدم بالاخره بين تو و امام چه گفتگو شد ؟ گفت : من قبل از حضرت صادق به آن محل رفتم يك وقت ديدم امام عليه السّلام سوار قاطر است همين كه چشمم به او افتاد از ديدارش هيبتى مرا فرا گرفت و بر خود لرزيدم بطورى كه زبانم ياراى تكلم و صحبت نداشت ، نميدانستم و نميتوانستم حرفى بزنم . مدتى امام عليه السّلام انتظار كشيد كه من سخنى بگويم ، اين توقف او بيشتر باعث عظمت او و ترس من ميشد يقين كردم اين هيبت و جلالت كه از او در دل من وارد مىشود فقط از جانب خدا است و مقامى است كه او در نزد خدا دارد . عمر گفت : هشام پس از آن ملاقات ، مذهب و عقيده خود را رها كرد و متدين بدين حق گرديد و بر تمام اصحاب حضرت صادق عليه السّلام برترى يافت . گفت : هشام بن حكم در آن بيمارى كه از دنيا رفت . امتناع داشت از اينكه طبيب او را معالجه كند تقاضا كردند كه برايش طبيب بياورند بالاخره چند طبيب آوردند وقتى پزشكى معاينه ميكرد و نسخه‌اى تجويز مينمود از او ميپرسيد : فهميدى من چه درد دارم . بعضى ميگفتند نه . بعضى جواب مثبت ميدادند از آنها كه درد را شناخته بودند درخواست ميكرد توضيح بدهد كه چه دردى دارد وقتى توضيح ميداد ميگفت : اشتباه كرده‌اى من درد ديگرى دارم . ميپرسيدند بيمارى شما چيست ؟ ميگفت : من دل و قلبم بيمار است بواسطه شدت ترسى كه بر من وارد شد . زيرا هشام را نگه داشته بودند كه گردنش را بزنند از همين جريان ترسيده بود تا بالاخره از دنيا رفت . رجال كشى : يونس گفت : بهشام گفتم مردم خيال ميكنند كه حضرت موسى