امامى كه اطاعت او واجب است به نظر تو كيست ؟ جواب بدهد تو ، ميتواند اعتراض كند به او كه اگر به تو دستور بدهم با شمشير قيام كنى و با دشمنانم بجنگى از من دست ميكشى و در جستجوى ديگرى خواهى بود و منتظر نداى آسمانى ميشوى چنين سخنى را چون هشام نميگويد شايد تو اين حرف را بزنى .
سپس على بن اسماعيل ميثمى گفت :
إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَيْهِ راجِعُونَ
اگر هشام كشته شود علم با او دفن مىشود پشت و پناه و بزرگ ما بود در علم و دانش و چشم به او داشتيم .
رجال كشى - ص 166 - عمر بن يزيد گفت : پسر برادرم هشام معتقد بمذهب جهميه بود از آن طرفداران سختگير اين مذهب بشمار ميرفت از من خواهش كرد او را خدمت امام صادق عليه السّلام ببرم تا با او مناظره كند به او گفتم تا امام اجازه ندهد چنين كارى را نميكنم .
خدمت حضرت صادق عليه السّلام رسيدم و جريان اجازه خواستن هشام را عرضكردم اجازه داد از خدمت امام مرخص شدم چند گامى كه برداشتم يادم از پليدى و عقيده زشت او آمد برگشتم خدمت امام صادق عليه السّلام جريان را عرض كردم . امام صادق عليه السّلام فرمود عمر ! ميترسى من از جواب او عاجز شوم ؟ از طرف خودم خجالت كشيدم و فهميدم اشتباه كردهام با خجالت بجانب هشام رفتم و از تأخير خود عذر خواسته گفتم اجازه داد كه خدمتش برسى .
هشام با عجله حركت كرد اجازه ورود خواست و داخل شد . من نيز با او رفتم همين كه نشست حضرت صادق عليه السّلام از او سؤالى كرد هشام فرو ماند تقاضا كرد براى جواب دادن فرصتى به او بدهد . امام عليه السّلام به او فرصت داد هشام رفت . چند روز در جستجوى جواب سرگردان بود نتوانست پيدا كند خدمت امام عليه السّلام رسيد . حضرت صادق جواب را به او فرمود و چند سؤال ديگر كرد كه از او كه اين سؤالها مذهب او را باطل ميكرد و باعث فساد عقيدهاش ميشد . هشام با اندوه و تحير از خدمت امام مرخص شد گفت : چند روز در حيرت و سرگردانى بودم .