تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 165

مساهمون:

ص١٦٥
گفتند چهار گرده نان و هشت رطل آب ، گفت آن را نصف كنيد هارون رفت چند شب گذشت باز شبى صداى قفلها را شنيدم در باز شد هارون وارد گرديد همان جاى اول ايستاد گفت او را بياوريد يحيى را خارج كردند همان كار چند شب قبل را تكرار كرد و صد ضربه عصا به او زد در حالى كه يحيى او را سوگند ميداد باز پرسيد چقدر به او جيره ميدهيد ؟ گفتند دو گرده نان و چهار رطل آب گفت نصف كنيد خارج شد . براى مرتبه سوم آمد كه ديگر يحيى مريض شده بود و حالش خوب نبود تا داخل شد گفت او را بياوريد گفتند مريض است ، خيلى ناراحت است . پرسيد چقدر به او جيره ميدهيد : گفتند : يك گرده نان و دو رطل آب ، گفت نصف كنيد خارج شد . طولى نكشيد كه يحيى از دنيا رفت از زندان بيرون آوردند و بدنش را دفن كردند . ابراهيم بن رياح نقل كرد كه او را در رافقه ( شهريست كنار فرات ) زنده ميان ديوار گذاشتند و بر رويش پايه چيدند . على بن محمّد بن سليمان گفت يكنفر را شبانه فرستادند يحيى را خفه كرد ، گفت شنيدم او را مسموم نمودند . محمّد بن ابى الحسناء گفت : حيوانات درنده را گرسنه نگاه داشتند بعد يحيى را پيش آنها انداختند بدنش را پاره پاره كرده خوردند . عبد اللَّه بن عمر عمرى گفت ما را خواستند براى مناظره با يحيى بن عبد اللَّه در حضور هارون الرشيد ، هارون به او مىگفت : از خدا بترس و نام هفتاد نفر از ياران خود را ذكر كن تا امان تو از بين نرود . آنگاه روى بما نموده گفت : اين شخص نام همدستان خود را نميبرد هر كس ميخواهيم بگيريم كه ميشنويم بر خلاف مصلحت مملكت كارى كرده ميگويد اين از همان هفتاد نفرى است كه به آنها امان داده‌اى . يحيى گفت : يا امير المؤمنين من خود نيز از همان هفتاد نفرم اين امان برايم چه سودى دارد ميخواهى گروهى را براى تو نام ببرم كه آنها را با من بكشى چنين كارى براى من حلال نيست . آن روز ما خارج شديم باز روز ديگرى ما را خواستند .