هزار دينار بود باضافه ساير خلعتها و پيشكشىها ، مدتى در بغداد بود ولى هارون پيوسته در پى حيلهاى ميجست كه يحيى را بدام اندازد و براى او و يارانش تقصيرى بتراشد .
چند نفر از حجازيها از قبيل ، عبد اللَّه بن مصعب زبيرى و ابو البخترى وهب بن وهب و مردى از بنى زهره و يك نفر از بنى مخزوم با هم قسم خوردند كه از يحيى پيش هارون الرشيد سعايت كنند ، پيش هارون آمدند بالاخره حيلهها به كار بردند تا توانستند سخن از يحيى بميان آورند . هارون پس از اين سعايت يحيى را در اختيار مسرور كبير گذاشت و پيش او در سردابى زندانى بود بيشتر روزها او را ميخواست و با او بمناظره مىپرداخت تا در زندان او از دنيا رفت .
اختلاف است كه وفات يحيى بچه صورت بوده ، بعضى گفتهاند روزى او را خواست و بين او و عبد اللَّه بن مصعب جمع كرد تا مناظره و گفتگو كند در مورد نسبتهائى كه بيحيى داده . در مقابل هارون الرشيد پسر مصعب گفت اين مرد مرا دعوت كه با او بيعت كنم .
يحيى گفت : يا امير المؤمنين سخن او را قبول ميكنى و او را خيرخواه خود ميدانى ! با اينكه او فرزند عبد اللَّه بن زبير است كه پدر بزرگ تو و فرزندانش را در دره كوهى زندانى كرد و آتش بر سر آنها ريخت تا بالاخره ابو عبد اللَّه جدلى دوست حضرت على آنها را نجات داد ، او كسى است كه چهل روز در خطبه خود صلوات بر پيامبر اكرم نفرستاد تا بالاخره مردم بر او خورده گرفتند بر او ريختند در جواب آنها گفت : پيغمبر اكرم خانواده بدى دارد وقتى نام او را ميبرم آنها به خود ميبالند و خوشحال ميشوند نميخواهم بدين وسيله آنها را خوشحال كرده باشم .
او كسى است كه نسبت بعبد اللَّه بن عباس عملى را انجام داد كه بر شما پوشيده نيست سخن آنها به طول انجاميد تا اينكه يحيى گفت همين شخص با برادر من خروج كرد بر پدرت و در اين مورد اشعارى سروده كه يكى از آنها اين شعر است :
قوموا ببيعتكم ننهض بطاعتنا * ان الخلافة في كم يا بنى حسن