هارون پس از شنيدن اشعار رنگش تغيير كرد . پسر مصعب شروع كرد به قسم خوردن ، گفت قسم بخدائى كه يكتا است اين شعر مال من نيست .
يحيى گفت : به خدا قسم يا امير المؤمنين اينشعر را فقط او سروده من براست و دروغ تاكنون قسم نخوردهام ولى وقتى در قسم خدا را ستايش كنى حيا مىكند كه قسم خورنده را كيفر نمايد ، اجازه بده من او را قسم بدهم بطورى كه هر كس تاكنون قسم دروغ به آن طور خورده فورى بسزاى خود رسيده . هارون گفت : قسم بده او را . گفت : بگو از نيرو و قدرت خدا بيزارم و چنگ به نيرو و قدرت خود دارم و از روى تكبر به نيرو و قدرت او بىاعتنايم و به او احتياجى ندارم خود را برتر از او ميدانم اگر اينشعر را گفته باشم .
عبد اللَّه بن مصعب از قسم خوردن امتناع ورزيد ، هارون بفضل بن ربيع گفت قطعا چيزى هست و گر نه چرا قسم نميخورد اگر راست ميگويد . فضل بن ربيع او را لگد زده گفت : بدبخت قسم بخور فضل به او علاقهاى داشت با رنگى پريده قسم خورد در حالى كه ميلرزيد . يحيى بن عبد اللَّه دست بر شانه او زده گفت : پسر مصعب عمرت بسر آمد به خدا قسم ديگر رستگارى نخواهى ديد هنوز از جاى خود حركت نكرده بود كه مبتلا بجذام شد گوشتهاى صورتش قطعه قطعه گرديد و در روز سوم از دنيا رفت . فضل بن ربيع در تشييع جنازهى او حضور داشت مردم نيز شركت كردند همين كه او را در قبر خواباندند و لحدش را با خشت بستند قبر زير و رو شد و گرد و غبارى زياد بلند گرديد .
فضل فرياد زد : خاك بريزيد خاك ، شروع كرد خودش به خاك ريختن بدن او به زمين فرو ميرفت دستور داد چند بار خار و خاشاك بياورند آنها را درون قبر ريخت پر شد آنگاه دستور داد بالاى قبر با چوب سقف بزنند و آن را درست كرد با ناراحتى برگشت .
هارون الرشيد پس از اين جريان بفضل مىگفت ديدى چه زود يحيى از پسر مصعب انتقام گرفت ؟ ! .
بحار الأنوار ( ج 48 ) ( زندگانى حضرت امام موسى كاظم ( ع ) ) ( فارسى ) — صفحة 163
مساهمون: العلامة المجلسي
ص١٦٣